شاعرانه بطالت ميكنم

شاعرانه بطالت ميكنم در اين دو روزه ي عمر

تو بخواه اين را گمراهي بنام و من خوش گذراني

همه گرد هيچ و پوچ مي گرديم ، عزت آن است بدانيم


شرافت ام اگر نگاه توست من پذيرايم

تقلايي نكن در اين دور باطل هر دو بازنده ايم

بگذار دست كم دلم خوش باشد كه به تو باخته ام


ترانه خوانم در اين روزهاي افسردگي، از دل تنگم چه انتظار؟

دلاورانه هياهو مي كنم كه اي واي بگذاريد بمانم

چه ماندني و چه رفتني در اين كامروايي بيهوده و هيچ


دلبرك شيرين سخن مهراس از اين گستاخي من باطل

ناتوانم از اين هياهوهاي بيمار و سرگرداني براي يافتن هيچ

طلبكار نيستم و از بدهكاري بيزارم در اين گذران ناجوانمردانه


حماقت است يا بلاهت بماند براي خودم

 دردم را واگويه نمي كنم تا بداني چقدر سر خورده ام

دلم درد مي گيرد در ندانم كاري هاي بسيار، درد بسيار!

نقد شرق، شرق است
ادامه نوشته

درد تو را به خاطر سپرده ام

درد تو را به خاطر سپرده­ام

هيهات نكن

 لبريزم از اين كنجكاوي باطل

 

بگذار دور برگردان را به شتاب بيايم

 تو را خواهيم ديد

 همه­ي اميدم هستي، مي­دانم

 

شهر شهر فرنگ است

 از همه رنگ است

 تو تنهاترين رنگ من هستي

 

غصه­ها و قصه­ها در هم ريخته

 تو را كنجي ديده­ام كاملن ابري

 بپاخيز كه تو را باراني مي­خواهم

 

دلدارم چه شيرين لبخند مي­زني

 در اين تابلوي فيروزه­فام

دلم بسيار هوايت را كرده

 

 

نگاهی به جشنواره فجر
ادامه نوشته

شتاب نکن


شتاب نکن در این صبح ِ بد فرجام

به نیکی یادت کرده ­ام فرزانه­ ی ­دلم

خوش خیالی است این دیدار پُر غرور

 

بازی با واژگان طناز چه لطفی دارد؟

خلعت­بر تو می­ شوم با شعری از جنس بلور

گریبان­ گیرم به هنگام چشم در چشم دوختن

 

سال­ها بود که نداشتم حس و حال بودن

تو را با من کاری است کارستان و دلربا

بگذار در پرتو تن تو بیاسایم دقایقی زیبا