شاعرانه بطالت ميكنم
تو بخواه اين را گمراهي بنام و من خوش گذراني
همه گرد هيچ و پوچ مي گرديم ، عزت آن است بدانيم
شرافت ام اگر نگاه توست من پذيرايم
تقلايي نكن در اين دور باطل هر دو بازنده ايم
بگذار دست كم دلم خوش باشد كه به تو باخته ام
ترانه خوانم در اين روزهاي افسردگي، از دل تنگم چه انتظار؟
دلاورانه هياهو مي كنم كه اي واي بگذاريد بمانم
چه ماندني و چه رفتني در اين كامروايي بيهوده و هيچ
دلبرك شيرين سخن مهراس از اين گستاخي من باطل
ناتوانم از اين هياهوهاي بيمار و سرگرداني براي يافتن هيچ
طلبكار نيستم و از بدهكاري بيزارم در اين گذران ناجوانمردانه
حماقت است يا بلاهت بماند براي خودم
دردم را واگويه نمي كنم تا بداني چقدر سر خورده ام
دلم درد مي گيرد در ندانم كاري هاي بسيار، درد بسيار!