داغ

داغ تو را دارم بر دلم

مگو مسوز

که سخت می سوزم

دیر بجنبی خاکسترم

آه بکشی بر بادم

حالا که هیچم! تو عاشقی

5 شعر دیگر!

نیست در برم

رضا آشفته

 

تنها و مست بریده­ام از همه

این­جا مسلخ عشق است گویا

آماده­ام سرم بریده شود اسماعیل

 

من از جلوه­ی دنیا دل کنده­ام

دلخوشی­ام اوست که نیست در برم

بیا از خود دور شویم در این مسلخ­گاه عشق

 

تن­ها و پا برهنه دور می­شوم به سوی نور

شب و روزم التهاب دلم را خنکایی می­بخشد آرام­بخش

هست من در این نیستی آشکار است به لبخندی شکفته بر نسیم

 

دستانم را بگیر تا بگویم مرادم تویی

دلتنگی­هایم کجاست؟ من که از خود دل کنده­ام!

آه! جلوه­ی وصال را خواهم دید در این کورسوی جان...

 

عطشناک است تشنگی در پس ِ یک واقعه­ی تلخ

عطر گل رویش را احساس می­کنم در این تنگنای هستی

دلم هوای دیدنش دارد، چرا نیست در برم او که مراد دلم هست؟

 

خاک سرخ

 

خاک سرخ و تلخ

این­جا سری بریده شده است

به دست نامردی از نامردمان زمین

 

زمین نپوشان این روسیاهی انسان را

حق با توست که ما ناحقی می­کنیم و بی­داد

راستی نگفتی این­جا چه نام دارد که زیباست و دلربا؟!

 

دلرباست و مدهوشم می­کند

سرگردانم و در این خواب جستار دلم شده

پرده از اسرار بر خواهم داشت که نیستی را توشه راهم کرده­ام

 

راهم از اوست که یک دم گمراه نمی­شوم

این پیوند شدنی است به لحظه­ای شکوفا و خوش­آوا

تو هم نگویی، دلم می­یابد که یابنده­ی زیبایی­هاست

 

زیبایی را نمی­پوشانم از دیگری

همه باید ببیند این صحنه­ی جان­بخشیدن را

مگر عشق را به اسارت نبرده­اند نااهلان زمین

 

زمین لبریز نشوی از این خاک سرخ

چه تلخ می­بویمت از داغ جان­بخشیدن یک انسان

مرا با تو کاری نیست، شاید آسمان در شفق رمز بگشاید بر من!

 

من از دیار عاشقانم و تنها و دل­گرفته

آمده­ام تا بدانم این­جا مسلخ عشق است به خوش­نامی

بگو بر من آسمان آن صورت زیبا را می­نمایی بر ما؟!  

 

شعله­ور نشو

 

ترسی نیست و دل­هره­ای جان فریب

رو راست و بلندنظر قبله­گاهم عشق است

یک دل و این راه دراز و بریدن از همه­چیز

 

آه و فسانه بافتن ندارد یکدلی

با خود بنما حقیقت را

چه خواهانی از این دلتنگی­ها؟

 

شعله­ور نشو به وقت بریدن­ها

بیاسا در خلوتی به نگاهی لبریز از او

شاید این گاه بی­مثال تکرار نشود هیچ­گاه

 

آهسته رو به دلبری بریده سر

اوست که تمنای عاشقی را می­خواند

گوش بسپار تا که دریابی نیستی تو

 

به هر روزن نامی شنیده می­شود

نوری می­بارد و رعدی می­غرد

تو زیر باران پاک و دلبرانه ترانه می­شوی

 

آه! از من نیست این سرود

سرو چمان خمیده نشود هرگز

بگذار زمین تنها بماند در اندوه خویش

 

تو بگذر و چشم ببند بر این دو روزه­ی هیچ

هنگامه­ی جان است در خلوت کشف ِ رازها  

سرت بر باد نرفته که جان­بخشی به رویایی...

 

فردای دلدادگی

 

سنگ تمام می­گذاری در راه او

به آهی و ندایی خوش­آهنگ

دارم از تو می­آیم به بلندای آسمان!

 

شعری و واژگانی سر سپرده

جز نام او نیست بر زبانم چه شیرین

خلوتم خوش­بو و گوارا جان و دلم در چشیدن

 

دلبرم مرا ببخش که در ترک تو محال نیست

به نگاهی از سر ِ اندوه تو را در می­یابم لب رود

دستانت را بریده­اند به وعده­گاه عشق جان می­سوزانی

 

فریاد برادرم گفت، برادرم سوخت، برادرم...

مرا ببین مشک به دهان گرفته­ام کیست تشنه لب؟

آمده­ام جان به قربانت کنم، اگر مرا بخوانی دریغ نمی­کنم

 

زنی است سیاه جامه و سرخ رو در این ظهر تفیده

او هم برادرش را می­خواند که شمایلی ندارد بر زمین

سرش بریده­اند مگر ابراهیم نبود هنگامه­ی مسلخ جان

 

ای کاش ما سر می­دادیم که شاید سربلند می­بودیم بر زمین

وای! چه گمراهی دامن­گیری که لکه­ی ننگ­اش به درازای زمین می­ماند

آن زن سربلند است در تاریکی شب که بلندای نام برادرش را بر دوش می­کشد!

 

ما با این دوش­های سبک و خالی چه داریم برای گفتن

بر سر زدن چه سود که زمین داغ­دار است تا ابد

نامش را زمزمه­ی دل کنیم، ایمان بیاوریم به فردای دلدادگی

 

تنهایی عشق

 

نگو از این تشنگی که ترازویی نیست به سنجه­ی رنج­اش

درد است و درد! این هنگامه که بریده شود سر برادرت به نااهلی

کوچه­های غربت زمین هر چه اندوه­ناک شوید باز هم کم است به بلندای نامش

 

سوگواریم و پرسه گردانیم در این خستگی تن و تنها گریه می­سوزانیم

گرفتار بلای قابیل­ایم که هابیل می­کشد بی­دادگرانه از ناخوشی حال خویش

بنشین کنعان، بنشین ای یاوه­گو، نوح می­گوید، رجز نخوان که پست­تری از سگ یاران کهف

 

ستمگری و سر می­بری که سر بلند شوی دو روزه­ی دنیا را

زهرآگین می­شود بر تو که مراد دلت به تاریکی می­جویی  

چه رسواست زمین که ندارد پاسخی بر این تنهایی عشق

 

کوچ است به ناشناخته­ای از عالم

هست خود را در نام خوش­آهنگ­اش می­جویم

اگر نیابم راه را به اشتباه رفته­ام ای ستارگان راستی

 

گلوی کودک خرد به پیکانی فواره شود سرخ

کفن بر تن از این سیاهی پوشیده بر دو عالم

سوگوارم و سوگ او را دارم بر دل که تنهاست عشق

 

بگذار با او باشم، بگذار بریده شود سرم، اوست مراد دلم

وه! چه تنهایم بر زمین که یار و دلدارم تنها بود هنگامه­ی ایستادگی

چه جان­آفرین و سنگین و استوار یک تنه می­ایستد در شکستن زورگویان

 

دستانم را ببین که سرخ است به گاه خون تو

رگ­هایم می­جوشد از این دلدادگی سراپا نام تو

بگذار سرم بریده شود که در این زمانه هست تو شوم...  

 

 

نشانه ی آفتاب

زمستان است و نیم سوزی باد در پس گوشم

آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها

به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم

 

نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام

به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد

اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود

 

معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب

 هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه

می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق

 

ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن

 بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی

من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان

 

شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ

می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب

هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون

 

شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی

حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه

ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا