داغ
مگو مسوز
که سخت می سوزم
دیر بجنبی خاکسترم
آه بکشی بر بادم
حالا که هیچم! تو عاشقی
مگو مسوز
که سخت می سوزم
دیر بجنبی خاکسترم
آه بکشی بر بادم
حالا که هیچم! تو عاشقی
نیست در برم
رضا آشفته
تنها و مست بریدهام از همه
اینجا مسلخ عشق است گویا
آمادهام سرم بریده شود اسماعیل
من از جلوهی دنیا دل کندهام
دلخوشیام اوست که نیست در برم
بیا از خود دور شویم در این مسلخگاه عشق
تنها و پا برهنه دور میشوم به سوی نور
شب و روزم التهاب دلم را خنکایی میبخشد آرامبخش
هست من در این نیستی آشکار است به لبخندی شکفته بر نسیم
دستانم را بگیر تا بگویم مرادم تویی
دلتنگیهایم کجاست؟ من که از خود دل کندهام!
آه! جلوهی وصال را خواهم دید در این کورسوی جان...
عطشناک است تشنگی در پس ِ یک واقعهی تلخ
عطر گل رویش را احساس میکنم در این تنگنای هستی
دلم هوای دیدنش دارد، چرا نیست در برم او که مراد دلم هست؟
خاک سرخ
خاک سرخ و تلخ
اینجا سری بریده شده است
به دست نامردی از نامردمان زمین
زمین نپوشان این روسیاهی انسان را
حق با توست که ما ناحقی میکنیم و بیداد
راستی نگفتی اینجا چه نام دارد که زیباست و دلربا؟!
دلرباست و مدهوشم میکند
سرگردانم و در این خواب جستار دلم شده
پرده از اسرار بر خواهم داشت که نیستی را توشه راهم کردهام
راهم از اوست که یک دم گمراه نمیشوم
این پیوند شدنی است به لحظهای شکوفا و خوشآوا
تو هم نگویی، دلم مییابد که یابندهی زیباییهاست
زیبایی را نمیپوشانم از دیگری
همه باید ببیند این صحنهی جانبخشیدن را
مگر عشق را به اسارت نبردهاند نااهلان زمین
زمین لبریز نشوی از این خاک سرخ
چه تلخ میبویمت از داغ جانبخشیدن یک انسان
مرا با تو کاری نیست، شاید آسمان در شفق رمز بگشاید بر من!
من از دیار عاشقانم و تنها و دلگرفته
آمدهام تا بدانم اینجا مسلخ عشق است به خوشنامی
بگو بر من آسمان آن صورت زیبا را مینمایی بر ما؟!
شعلهور نشو
ترسی نیست و دلهرهای جان فریب
رو راست و بلندنظر قبلهگاهم عشق است
یک دل و این راه دراز و بریدن از همهچیز
آه و فسانه بافتن ندارد یکدلی
با خود بنما حقیقت را
چه خواهانی از این دلتنگیها؟
شعلهور نشو به وقت بریدنها
بیاسا در خلوتی به نگاهی لبریز از او
شاید این گاه بیمثال تکرار نشود هیچگاه
آهسته رو به دلبری بریده سر
اوست که تمنای عاشقی را میخواند
گوش بسپار تا که دریابی نیستی تو
به هر روزن نامی شنیده میشود
نوری میبارد و رعدی میغرد
تو زیر باران پاک و دلبرانه ترانه میشوی
آه! از من نیست این سرود
سرو چمان خمیده نشود هرگز
بگذار زمین تنها بماند در اندوه خویش
تو بگذر و چشم ببند بر این دو روزهی هیچ
هنگامهی جان است در خلوت کشف ِ رازها
سرت بر باد نرفته که جانبخشی به رویایی...
فردای دلدادگی
سنگ تمام میگذاری در راه او
به آهی و ندایی خوشآهنگ
دارم از تو میآیم به بلندای آسمان!
شعری و واژگانی سر سپرده
جز نام او نیست بر زبانم چه شیرین
خلوتم خوشبو و گوارا جان و دلم در چشیدن
دلبرم مرا ببخش که در ترک تو محال نیست
به نگاهی از سر ِ اندوه تو را در مییابم لب رود
دستانت را بریدهاند به وعدهگاه عشق جان میسوزانی
فریاد برادرم گفت، برادرم سوخت، برادرم...
مرا ببین مشک به دهان گرفتهام کیست تشنه لب؟
آمدهام جان به قربانت کنم، اگر مرا بخوانی دریغ نمیکنم
زنی است سیاه جامه و سرخ رو در این ظهر تفیده
او هم برادرش را میخواند که شمایلی ندارد بر زمین
سرش بریدهاند مگر ابراهیم نبود هنگامهی مسلخ جان
ای کاش ما سر میدادیم که شاید سربلند میبودیم بر زمین
وای! چه گمراهی دامنگیری که لکهی ننگاش به درازای زمین میماند
آن زن سربلند است در تاریکی شب که بلندای نام برادرش را بر دوش میکشد!
ما با این دوشهای سبک و خالی چه داریم برای گفتن
بر سر زدن چه سود که زمین داغدار است تا ابد
نامش را زمزمهی دل کنیم، ایمان بیاوریم به فردای دلدادگی
تنهایی عشق
نگو از این تشنگی که ترازویی نیست به سنجهی رنجاش
درد است و درد! این هنگامه که بریده شود سر برادرت به نااهلی
کوچههای غربت زمین هر چه اندوهناک شوید باز هم کم است به بلندای نامش
سوگواریم و پرسه گردانیم در این خستگی تن و تنها گریه میسوزانیم
گرفتار بلای قابیلایم که هابیل میکشد بیدادگرانه از ناخوشی حال خویش
بنشین کنعان، بنشین ای یاوهگو، نوح میگوید، رجز نخوان که پستتری از سگ یاران کهف
ستمگری و سر میبری که سر بلند شوی دو روزهی دنیا را
زهرآگین میشود بر تو که مراد دلت به تاریکی میجویی
چه رسواست زمین که ندارد پاسخی بر این تنهایی عشق
کوچ است به ناشناختهای از عالم
هست خود را در نام خوشآهنگاش میجویم
اگر نیابم راه را به اشتباه رفتهام ای ستارگان راستی
گلوی کودک خرد به پیکانی فواره شود سرخ
کفن بر تن از این سیاهی پوشیده بر دو عالم
سوگوارم و سوگ او را دارم بر دل که تنهاست عشق
بگذار با او باشم، بگذار بریده شود سرم، اوست مراد دلم
وه! چه تنهایم بر زمین که یار و دلدارم تنها بود هنگامهی ایستادگی
چه جانآفرین و سنگین و استوار یک تنه میایستد در شکستن زورگویان
دستانم را ببین که سرخ است به گاه خون تو
رگهایم میجوشد از این دلدادگی سراپا نام تو
بگذار سرم بریده شود که در این زمانه هست تو شوم...
آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها
به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم
نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام
به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد
اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود
معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب
هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه
می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق
ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن
بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی
من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان
شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ
می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب
هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون
شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی
حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه
ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا