نشانه ی آفتاب
آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها
به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم
نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام
به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد
اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود
معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب
هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه
می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق
ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن
بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی
من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان
شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ
می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب
هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون
شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی
حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه
ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا