زمستان است و نیم سوزی باد در پس گوشم

آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها

به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم

 

نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام

به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد

اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود

 

معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب

 هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه

می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق

 

ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن

 بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی

من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان

 

شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ

می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب

هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون

 

شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی

حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه

ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا