یک نمایشنامه تک نفره
مسيح اجباري
نمايشنامه تك پرده اي
رضا آشفته
آدم ها :
يك سرباز
و صداي مادر و دو فرمانده .
تك تيرها و بعد مسلسل... سربازي مي دود و پايش به آت و آشغال به جاي مانده از جنگ گير مي كند، سكندري مي خورد و ناباورانه مي افتد. او قد و بالايي بلند دارد و توپُر است. به دست و پاي زخم خورده اش ور مي رود و آرام مي نالد.
تف… تف به روزگار… بخت بد من و امثال منه كه به خناسي افتاده ايم… اينجا داريم زجركش مي شيم و ككشم نمي گزه آقاي بوشو… بوش لعنتي، حيف كه دستم بهت نمي رسه وگرنه حسابتو ميذاشتم كف دستت… مادرقحبگي از سر و روش مي باره… اون قيافه لبريز از قحبگيس… اگه نبود ما چرا بايد تو عراق علاف بشيم و مزاحم زندگي ديگرون… بوش كثيف و خوك...
سيبي لهيده از كوله اش در مي آورد . سرباز با ولع آن را مي خورد.
گشنگي و تشنگي. ما داريم بي انگيزه مسيح مي شيم. رنجي كه بر ما تحميل ميشه، اونم به خاطر جاه طلبي و دنياخواهي يك سري آدم مفت خور… مفت خورهاي عوضي كه اشتباهي اومدن تو دنيا…
كتاب مقدس را در مي آورد و بر آن بوسه مي زند.
آنگاه ديگر همچون كودكان نخواهيم بود تا در اثر امواج به هر سو پرتاب شويم و باد تعاليم گوناگون و مكر و حيله ي آدميان درنقشه هايي كه براي گمراهي مي كشند، ما را به اين سو و آن سو براند. بلكه با بيان محبت آميز حقيقت، از هر حيث تا حد او كه سر است، يعني مسيح، رشد خواهيم كرد. او منشا رشد تمامي بدن است، بدني كه به وسيله ي همه ي مفاصل نگاهدارنده خود، به هم پيوند و اتصال مي يابد و در اثر عمل متناسب هر عضو رشد مي كند و خود را در محبت بنا مي نمايد.
صداي مادر سرباز كه انجيل مي خواند و در فضا پخش مي شود.
برادران، از پيامبراني كه به نام خدا سخن مي گفتند، درس صبر در مصائب را فرا گيريد .ما بردباران را خجسته مي خوانيم. شما درباره ي ايوب شنيده ايد، و مي دانيد كه خداوند سرانجام با او چه كرد ، زيرا به غايت مهربان و رحيم است.
سرباز كتاب را بر پاره سنگي به احترام مي گذارد.
مادر، من خيلي مي خوام يك مسيحي باشم. يك مسيحي مومن. من اصلا فكر مي كردم يكبار ديگه جنگ هاي صليبي آغاز شده و من در مقام يك سرباز مسيحي دارم ميام خاورميانه، سرزمين موعود و حالا وقت تسویه حسابه! خنده داره تو هم داري پوزخند مي زني به اين باور كاملا الكي من. چيزي كه تو اين جنگ اصلا وجود خارجي نداره دين و مذهبه. مادرم مابه خاطر به دست آوردن نفت مفت ومانور قدرت دادنه كه اينجاييم! حالاس كه مث سگ پشيمونم. مي بينم اسباب بازي يه مشت بي پدر و مادرشدم. آدمهايي كه رنگ و بويي از آدميت نبردن خودوشونند و دو تا گوشاشون. آدمهايي كه از محدوده ي شكم و زير شكم اصلا فراتر نرفتن. مادرم دارم رك و زشت ميگم تو منو ببخش. باور كن زشتي اينا رو نميشه تو هيچ كتابي نوشت.
صداي خشن يك فرمانده.
زر زيادي نزن سرباز. بشين... پاشو... بشين... پاشو... زشت و زيباي جنگ با من و تو نيست. تو فقط بايدبجنگي، همين.
سرباز مدام مي نشيند و برمي خيزد .
اما جناب ما آدميم و فكرداريم و احساس. مي بينيم و مي سنجيم. كور و كرم نيستيم. و نمي تونيم بي خيال ديگرون باشيم ولو طرف مث من آمريكايي هم نباشه. انسان كه هس؟
صداي خشن تر فرمانده و نشستن و برخاستن هاي سرباز.
بشين و دهنتو ببند كه خودم اونو مي بندم و نمي ذارم چاك دهنت بيهوده باز بمونه... شير فهم شدي عوضي؟... كلاغ پر تا ميل پرچم و برگشت با ده سوت من... بجنب تنه لش مفت خور...
سرباز كلاغ پر مي رود و فرمانده در سوتش مي دمد! سرباز از شدت درد و خستگي از كلاغ پر مي افتد و به خوابي سنگين فرو مي رود. صدايش را مي شنويم.
كلاغ ها
كلاغ ها آمدند
كلاغ ها آمدند بر شاخه هاي شعر من نشستند
كلاغ ها پيش از غروب آمدند و نشستند
كلاغ ها سكوت كردند با چشم هاي باز
غروب كه از پشت كوه بلند سر زد
كلاغ ها خوش آوا شكستند سكوت خود را
تك تك خواندند غارغار كذايي را
تا كه شد اركستر سمفوني خون آشامان
آنها جامه ي شومي بر تن كردند
و دلخراش خواندند بر شاخه هاي شعر من
خواستم بروند
جراتي نبود
سكوت كردم دلنشين
از ترس پنجره ها را بستم
كلاغ ها آسمان را گرفتند و سياهي
سياهي پوشيد چشم ها را
خوابم را شستم به اشكي فرو خورده
تو را خواندم
نبودي مهربان مادر
من در جنگ بودم با خويشتن
چون هيچ دشمني مرا به جنگ با خود نمي خواند
كلاغ ها پر كشيدند در بيداري ام
سپيدار بخت من پشت به غروب آفتاب آرميد
صداي فرماند ه كه خشن و بي محابا او را از خواب مي پراند.
هي لعنتي بلند شو اينجا خونه ي مامان جونت نيس كه مدام داري صداش مي زني... يالا جون بكن تا پاي ديوار نذاشتمت... مي دوني كه سيبل قشنگي مي شي برا هم قطارات!
او آرام كلاغ پر مي رود.
گم شو. ديگه هم جلو چشام سبز نشو كه اصلا ازت خوشم نمياد... دستور دادم ببرندت زندون ابوغريبه... شايد اونجا به درد بخوري... تو بايد ديگرونو بزني يا خودت حسابي كتك بخوري تا از اين حال و هواي تي تيش ماماني دست برداري.
سرباز سيب لهيده را گاز ديگري مي زند و دست بر زخم پايش مي كشد.
من اينجايم بي آن كه بدونم تا كي؟ به من مرخصي نميدند چون استعفا دادم و ديگه نمي خوام سرباز باشم. آره من گول خوردم، اولش فكر كردم دارم ميرم به يه جنگ اعتقادي. من يه كاتوليك دو آتيشه هستم اما وقتي اومدم اينجا ديدم همه چيز خلاف اعتقادات من داره اتفاق مي افته. ما مي خوايم به اينا دموكراسي بديم بي آن كه خودمون به اون بخوام پاي بند باشيم. خنده دار و مضكحه؟ نه؟
به من ميگن زنا و دخترا رو تفتيش بدني كن. اينا مسلمونند و نمي خوان دست يه مرد غريبه كه نامحرم بهش ميگن به تنشون بخوره. من چطور بايد به زناي مسلمون دست بزنم؟ ميگن الان جنگه و اونا امكان داره اسلحه يا نارنجك داشته باشند و پدر ما رو در بيارن... خب، اگه ما برا برقراري دموكراسي اومديم پس چرا داريم با اونا مي جنگيم. مگه هدف اصلي صدام نبود؟ پس الان بايد خود اين مردم عرضه ي برقراري دموكراسي رو داشته باشند. عرضه رو كه نميشه از بيرون به اونا داد. اونا بيشتر از هر بيگانه اي مي تونند دل به حال خودشون بسوزنند. مسلمونند و شيعه و سني و كرد و عرب و تركمن! اونا انسانند و زبون هم رو بهتر مي فهمند. انسان نياز به آزادي و برابري داره. اگه تا الان نداشتن ازشون سلب شده. صدام يا قدرت هاي بيگانه تو اين قضيه دست داشتند. اما امروز وقت خود بودنه. اونا بايد خودشون آزادي رو بخوان وگرنه من و ديگرون نمي تونيم به اونا آزادي رو ديكته كنيم. آب و غذا نيست. احساس درونيه. نه اينكه ما الان مهد دموكراسي باشيم. نه، ما هم مشكل داريم.
به نظرم آزادي در درون آدما مي تونه باشه. همين كه كسي رو آزار و اذيت نكنيم، خودش كلي آزاديه! آزادي يعني حق تقدم رو به ديگري دادن! آزادي يعني ايثار و از خودگذشتگي! آزادي يعني آراء گروهي! آزادي يعني توجه به ديگرون! آزادي يعني همه مي تونند درست بگن و... منو باش مث خل و چلا تو برّ بيابون دارم واسه خودم مشق آزادي مي كنم.
سرباز دست بر گونه اش مي كشد و آن را مي خاراند با حسرت و آه!
واقعا من اينجا مفهوم آزادي رو درك كردم؛ زماني كه خواستم يه دختر شيعه رو تفتيش كنم زد تو گوشم و داد زد كه مگه از رو جسدم رد بشي كه بخواي دست نجست رو به من بزني. نتونستم. همه ي بدنم قفل شد. بيچاره رو زدند مبادا اسحله داشته باشه كه داغ بر سينه ي مادرامون بذاره!
يه هفته بود كه سرخي پنجه هاش رو صورتم مانده بود و هنوزم حرفاش از گوشام پاك نشده. اون به من گفت كه آزادي خود بودنه. حالا با هر اعتقاد درست و راسخي!دستور كشتن نداشتيم وگرنه جناب سروان تنه لش تر از اين حرفاس كه بخواد مقاومت اين جور شير زنا رو تاب بياره. اصلا حرف حق تلخه و آدماي زور گو هم پيرو زورند تا عدالت.
بيچاره دختره خيلي كتك خورد. جنازه نيمه جونشو بردند بيمارستان. چند روز دست به دعا بودم كه شنيدم به هوش اومده و بعدم خوب شده!
اي كاش منو هم مي زدند. دستكم جاي اون. خب، حرف حساب مي زد. اون هم دو دو تا چهار تاي خودشو به ما گوشزد كرد كه شهر هرت هم نيس. هرچند ما خيلي از چيزها رو زير پا گذاشتيم.
صداي سرفه ها و عطسه ها و بغض فرو خورده ي مادر.
پسرم من خيلي تلاش كردم كه تو رو به كشورت برگردونم حتا رفتم پيش چند تا سناتور كه اتفاقا اونا هم ضد جنگ بوش در عراق و افغانستان هستند اما هيچ تاثيري نداشت. اينا افسارو دادن به اين عوضي كه دنيا رو مال خودشون كنه.
مقابل كاخ سفيد يه هفته با خانواده هاي سربازاي فرستاده شده به عراق تحصن كرديم. بعضي ها بچه هاشون رو تو جنگ از دست داده اند يا بچه هاشون زخمي و قطع عضوي يا موجي شده اند. اما صداي ما رو هيچ كس نشنيد. خب مام دست از پا كوتاهتر نشديم يعني هنوزم اصرار داريم كه سربازا برگردن به كشورمون. عراق و افغانستان هم تكليفشون رو خودشون مشخص كنند. هيچ كس تو دنيا نياز به قيم و وكيل و وصي نداره. اونا بهتر مي تونند برا خودشون تصميم بگيرند البته اگه آقايون بگذارند.
من باز هم برا تو دوندگي مي كنم پس نااميد نشو. مسيح راهگشاست. دعا كن تا در رحمتش رو به روت باز كنه.
شايد تو داري تنبيه مي شي به خاطر ندانم كاريت. ديدي كه اشتباه كردي؟
سرباز با مشت بر سرش مي كوبد.
اشتباه بزرگ! من گناهكارم وگرنه اين حال و روزم نبود. نمي دوني چه چيزها نديدم كه از صفحه ي ذهنم تا ابد هم پاك نميشه. نامردي محض! تو زندون مامورهاي سيا عراقي ها رو لختِ مادرزاد مي كردند و به جون هم ميداختن تا اعتراف كنند به كرده ها و نكرده هاشون! اينا هر چي باشه مسلمونن و نجيب. نمي تونن به ناموس و تن خودشون بي تفاوت باشن. منم گوشت تنم مي ريخت كه اين صحنه ها رو مي ديدم. اصلا هر كسي كه آدم باشه حالا با هر مسلك و باوري نسبت به تنش حساسه و معذب!
نمي دوني چه قشقري مي شد اينا رو لخت مي كردند حتا به زنها هم رحمي نداشتند.
گوشت تنم هزار بار آب شد وقتي نجاست بازي خودي ها رو ديدم. الانم تنم رعشه مي گيره و يخ مي زنه خون تو رگام وقتي به ياد اون لحظه ها مي افتم. منم شريك جرمم هر چند كاري عليه اون بيچاره ها نكردم. اصلا بودنم اينجا بدون اجازه اين ملت جرمه.
سرباز مي لرزد و از جيبش قرصي را در مي آورد و به دهان مي اندازد.
ذهنم لبريز از كثافته! اي كاش مرده بودم و زبوني و بيچارگي و آه و ناله هاي اين همه آدمو نمي ديدم.
تجاوز به ناموس اينا و تحميل خودكشي!
اَه لعنت به من! چرا من بايد وارد اين بازي بشم كه اصلا به اون اعتقادي ندارم. يعني چه؟! چطور مي شه انسانيت را كنار گذاشت و هر بلايي سر آدم ديگري – ولو دشمنت – بياري؟
چطور ميشه تو خونه ديگري هر بلايي سرش بياري و اسمش رو هم بذاري برقراري دموكراسي؟
سرباز قرص ديگري را به دهان مي اندازد و آن را مي جود.
تلخ مث زهر اما من مشت مشت قرصاي رنگي مي خورم تا كابوس نبينم. ميگن تو بايد بري دادگاه صحرايي تا تكليفت رو ارتش روشن كنه. ميگن احتمال اعدامت زياده. شايد هم بي دادگاه منو بكشند و به اسم كشته شدن تو جنگ برم گردونن به كشورم. نمي خوان من و امثال من كه پر از آتشيم ولوله بشيم تو دنيا. بلدند ما رو خاموش كنند تاهميشه.
فكر مي كنم كور خوندند ماه برا هميشه پشت ابرا پنهون نمي مونه، بالاخره همه حقايق زهرماري جنگ تو عراق برا مردم دنيا افشا ميشه و رو سياهيش مي مونه برا بوش و سردمدارش!
سرباز قرص ديگري را اين بار با آب قمقمه اش سر مي كشد.
حالا ديگه اميدي ندارم به برگشت فقط اميدوارم بتونم با آرامش برم از اين دنيا. شايد من هم مسيح اجباري شدم. نمي دونم! تقديرم سوزناكه چون خودم اين راه رو انتخاب كردم. همه اين سربازا يا از روي فقر و بيكاري و به اميد ثروت واهي پا به ميدون گذاشتند يا اصلا از بيخ و بن بي اراده و بي صاحبند. يه عده آدماي سر راهي و بي پدر و مادر كه برا چنين روزايي تربيت شده اند. اينا آدم و حيوون حاليشون نيست. مي زنن، مي كشند، تجاوز مي كنند، پير و بچه هم براشون با مرد و زن فرق نداره. همه رو به يه چوب مي زنند. اصلا كوروكر مي شند موقع كشتن و شكنجه كردن!
او بالا مي آورد و پشت به صحنه در خود مچاله مي شود!
به مرگم راضي ام تا تو اين كثافت خود ساخته دست و پنجه بزنم.
صداي فرمانده اي ديگر كه از رحم هيچ نمي داند!
مادر به خطا من از تو خواستم كه با باتوم بزني به دست و كپلاشون. مي دوني تا شوك به اونا وارد نشه كه اعتراف نمي كنن. اينا عربند و نازپرورده. بايد يكي دو تا جدي زدشون تا آدم بشن.حالا توميگي من روحم زجركش ميشه. خب بشه الدنگ اينجا جنگه نه تور و گردش تو عراق. ما اومديم كه اينا رو آدم كنيم و از توحش رهاشون كنيم... ميدم دست همين عربا تا جرواجرت كنند تا بدوني رحم و مروّت برا اونا معنا نداره... مي بيني كه...
سرباز دردمند از خود بيرون مي آيد و سكوتش زجرآور است!
مادرم بدان كه به من هم رحم نكردن. من كه هنوز به هيچ آدمي نگاه جنسي نداشتم اينجا بازيچه شدم و به اجبار تجاوز را لمس كردم و بيچارگي را... ده روز لال شدم و ويران تا منو امروز با چند تاي ديگه فرستادن برا جنگ با نيروهاي القاعده كه تو روستايي مسلح شده اند اما من پا به فرار گذاشتم. نمي دانم راه نجاتي هم هس برا من يا نه؟
ديگر از خودم بدم مياد. باور كن سخت صدمه خورده ام ديگر حيثيتي ندارم. مگر ميشه با اين تجاوز بد فرجام راحت كنار اومد؟
سرباز آتش مي زند كبريت را با شلوارش و سيگاري را روشن مي كند. پك مي زند بر آن و دودش را با بغض شكسته و گريه بيرون مي دهد.
افسوس كه رام تو شدم مادر. به مسيح سوگند كه گناه مي كردم دركنار تو و نمي دانم اين شوكران چه بود كه بر من خورانده شد...
سرباز سيگار را زير پا له مي كند.
هنوز هم سيگار را بد مي دانم به فرموده شما مادرمهربانم كه مسيح نمي پذيرد زيان به تن را براي هيچ!
پايش به چيزي گير مي كند و مي لغزد. خم مي شود و آن را بر مي دارد. وقتي آن را زير و رو مي كند با گرداندن دكمه اي مي فهميم كه راديو است. صداي خواننده اي عرب و بعد چند كانال راديويي ديگر تا به موسيقي لايت مي رسد.
اي كاش مين بود و تمامم مي كرد. من هم سگ جون شده ام و نمي ميرم هرچند روح آزرده ام خواهان آن است و... روحم ديگر تاب نمي آورد زمين را. روحم را كشتند و...
سرباز با گذاشتن راديو بر زمين، تفنگش را بر مي دارد و با آن بدبينانه ور مي رود. سكوت كرده است و در بازي شطرنج خود را مات مي بيند و آهسته خود را اين سو و آن سو مي برد. هيچ راهي ندارد و با كلافگي تفنگ را بالا و پايين مي برد، آن هم چندبار!
راهي ندارم و مات مانده ام در بازي شطرنج. هيچ اميدي نيست تا نجات يابم.
تفنگ را لاي پا مي گذارد و صداي مادر را در درونش مي شنود كه با عشق انجيل مي خواند:
پس تو اي فرزندم، در فيضي كه مسيح عيسي است نيرومند شو، و آنچه را كه در حضور گواهان بسيار از من شنيدي، به مردمان اميني بسپار كه از عهده ي آموزش ديگران نيز برآيند. همچون سرباز شايسته ي مسيح عيسي، در تحمل رنج ها سهيم باش. هيچ كس به هنگام سربازي، خود را گرفتار مشغوليتهاي زندگي نمي سازد، چرا كه خواهان جلب خشنودي فرمانده ي خويش است...
نور بر او كه چون مردي مصلوب ايستاده است ذره ذره جمع و سرخ مي شود و با شليك گلوله تاريك مي شود همه جا!!!