تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها - بداهه سرایی ( 12 )

بعد چهارم زمان است که در دل اتفاقات و پدیده ها به وجود می آید . اگر حجم با چشم قابل ر‌ویت است و آدمی می تواند پهنا و درازا و بلندای آن را بسنجد . اما واحدی برای زمان به راحتی می توان متصور شد ؟ !

ساعت و سرعت نور واحدهایی هستند برای سنجش زمان . اين دو ابزاري كاربردي براي سنجش زمان فيزيكي هستند و هيچ كاربردي در سنجش زمان ذهني ندارند . زمانی که در ذهن ما شکل می گیرد و تمام نمی شود . بستگی به درک و لمس یک واقعه دارد . شاید زمان یک اتفاق همه ی عمر آدمی را در بر گرفته باشد و یک اتفاق دیگر در لحظه به فراموشی سپرده شود . مرگ یک عزیز برای هیچکس و تحت هیچ شرایطی زودگذر نخواهد بود . اما در زندگی همین اتفاقات روزمره مثل یک فیلم به سرعت از پیش ديدگانمان می گذرد و آن قدر شتاب دارد که نمی توان به آن فکر کرد .

زمان همان کش آمدن های مسایل ریز و درشت زندگی ماست که در واقع در همین گیر و دار است که شخصیت ما شکل می گیرد . ما نسبت به پدیده ها و اتفاقات کنش مند هستیم و همین مسیر زندگی ما را تعیین می کند . او که در لحظه زیست می کند فارغ از روند معمول هستی در مدار خاص خود طی طریق می کند . اما این نوع افراد کم و بسیار کم هستند . هستی یک قاعده ی معمول دارد اما صوفیان و عرفا این فرآیند را می شکنند و طبق قاعده ی معمول بازی نمی کنند .

زمان همان مسیری است که ذهن طی می کند نه آنچه در ۲۴ ساعت به آن می پردازیم . چه می شود که یکی در ۵۰ سالگی ۳۰ ساله می نماید و در مقابل یک همسن و سال ۵۰ ساله کاملا ۷۰ ساله نشان می دهد . مگر قرار نیست که این دو برابر باشند . چرا همه زودتر از معمول می میرند در روزگار فعلی و اندک آدم هایی بیش از یک سده عمر می کنند ؟ باورهای درونی است که کنش ها را به وجود می آورد و ما بسته به فراز و نشیب هاي زندگي زودتر یا دیرتر پیر و فرتوت می شویم و یا می میریم .

زمان است که به عنوان یک بعد مبهم تعیین کننده هر شعری می شود و همین خود خط و ربط شعر را هم تعیین می کند . آنچه باعث تفارق و تشابه و تجانس بین شعرها و شاعرها می شود همین طی طریق کردن در زمان است . مرگ یک عزیز و بازتاب بودن و نبودن با این قضیه زمان درونی شده ای دارد . این تکلیف ما را برای برخورد با موضوعات و مسایل تعیین می کند .

شعر و بعد چهارم آن را می توان در دامنه یک اتفاق و پدیده سنجید . همین نگاه شاعر را بر ما آشکار می سازد . خیام در مجموع رباعیات خود زمانی را طی می کند که از ازل تا به ابد قدمت دارد . او بحت شاد زیستن خود را به تمام زمان موجود که بی نهایتی را در بر می گیرد گسترش می دهد .

 

مسعود احمدی

لنگه جوراب زرد

 

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

گل های ابریشم       اقاقیای نَر     خرزهره های هنوز نه خیلی محتَضر

و با این بید مجنون

که اخیرا ً به بلوغ رسید      به سبز سیر

 

با پنجره ها    بام ها

با حرف هایی که کم تر به یاد می آیند

 

گوشی را نگذار

تا سرفۀ ناودان را بشنوی    عطسه ی گنجشک ها

و آه یکی از مرا که هنوز به فکر توست

 

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

برگ های بعضا ً معلق       نیمکت های زمین گیر

و جای خالی آن زن

که جا گذاشت         در کنج ِ ذهن ِ من

نگاهی مورب

لبخندی اریب          و لنگه جورابی زرد

 

رضا آشفته

باران آخر تيرماه

هنوز هم با يادت نمي پوشم       آن لنگه ي جوراب زرد را

آه از آن باران آخر تيرماه

يكريز نامت را صدا مي زد

بايد مي رفتي از كنج دلم    بيد مجنون يك شاهد    و آن اقاقياي پايين حوض

رفته ام به سراغت بانوي سالهاي بوييدن خرزهره ها

اينجا نه من مي مانم به هوشياري

و نه آلوچه هاي ترش ريخته پاي گلبوته هاي رز

 

باران مي بارد   نه لعنتي بند مي آورد   صداي خسته ام

و مرا در اتاقي مي تكاند از خيس لباس هاي دويده ام    زير باران يكريز

 

كنج لبت خيس از بوسه اي ناتمام در انتهاي ذهنم    و خلوتي شاد

عريان از روزهاي تكراري و نبودن سبد ميوه هاي چيده

 

مرا به خاطر داري و آن باران احتمالا لعنتي

 و غريبانه گريستن من پاي چنارهاي كلاغ نشان

رد تو را آمده ام اينجا       دست بر پيچك هاي تو

و نيلوفري شكسته از سنگيني باران

همه را بوييده ام با صداي تو

نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمي بزرگ

 

مسعود احمدی در شعر لنگه جوراب زرد در فضایی سه بعدی و در وضعیتی خاص به ویرانی یک باغ و نبودن یک عزیز تاکید می کند . شنونده ای آن سوی خط تلفن شنونده این روایت تراژیک است و اصراری بر دیدن یک نیمکت زمین گیر و نبودن یک زن است . زنی که از خاطر راوی پاک نمی شود . دردی جانکاه بر این لحظات و تصاویر حاکم است . بارانی در اواخر تیرماه باغی را ویران می کند و زنی در این لحظات با همه چیز این مرد وداع گفته است اما این فضای ذهنی شکل ابدی به خود گرفته است و به هیچ شکلی ول کن او نخواهد بود . بعد چهارم این گونه بر شعر سلطه می یابد و تصویر ذهنی برای مرد جاودانه می شود و برای هر آن کس که چنین فضایی را در ذهن خود دارد به عنوان درد مشترک همسو خواهد شد . بنابراین هر کسی به راحتی نمی تواند مخاطب این شعر باشد و با آن یکی شود .

رضا آشفته  از همان آغاز با بعد چهارم و شکل دادن یک زمان ذهنی و نامیرا تاکید بر یک اتفاق ناگوار و نا فراموشی آن وضعیت بغرنج می کند : 

 هنوز هم با يادت نمي پوشم       آن لنگه ي جوراب زرد را

او مسیر معکوسی را طی می کند و از این به بعد رفته رفته یک حجم و فضا را به وجود می آورد که قابل درک و تحلیل است . آن لحظه و شکوه تراژیکش از بین نمی رود مگر این مرد کاملا تغییر کند و از این حال و هوا بیرون بیاید .

نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمي بزرگ

این راوی بر خود و وضعیت روانی خود آگاه است اما هیچ راهی برای خروج از آن احساس نمی کند . او می داند که دیگر آن زن نیست و به آن وضعیت می خندد. زمان بر این فضا غالب می شود تا شکلی ابدی و نامیرا بر این درد انسانی بدهد . همین آدم های عزيز هستند با گستردگی زمان در یک نفر دیگر او را تبدیل به انسانی جاودانه و فرا انسان می کنند . انسان هایی که زمان پذیر نیستند و هیچ دامنه ای برای بودن ان ها نمی توان تصور کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:21 توسط رضا آشفته |