انتظار از بن مایه هایی است که در یکی دو قرن اخیر خیلی مورد توجه متفکران و نویسندگان و شاعران واقع شده است . بحران دو جنگ بزرگ جهانی همه را روی زمین تنها گذاشت . گویی همه در انتظار یک ناجی برآمدند که تصویر و تفسیر گوناگونی برای آن قایل شدند . چنانچه در طول تاریخ بشر با همین انتظار موعود زمان را سر کرده است و همچنان با آن زندگی می کند . سوشیانس بودا مسیح و مهدی منجی آخرزمانی هستند که بشر را از تمام تنگناها بیرون خواهند برد .
ساموئل بکت بهترین کسی است که در قرن ۲۰ به این بن مایه ی جهانشمول و بشری پرداخت . انتظاری که در یک پوچی عمیق انسان را به سوی سرنوشتی محتوم رها می سازد . به عبارت دیگر او معنایی ژرف و انسانی را برای غالب شدن بر این وضعیت بحرانی تصویر می کند . او چاره ی کار را خودکشی و خودزنی و دیگر زنی نمی داند . بلکه بکت محترمانه ولادیمیر و استراگون را نسبت به تمام وعده ها ی زمینی و آسمانی بی خیال می کند چنانچه خیام ایرانی هم شادزیستن را به عنوان بهترین راه برای غلبه بر پوچی و تکرار و ملال دنیا پیشنهاد می کند .
انتظار برای همه یک تجربه درونی است و هر کس بنابر تجربه های شخصی به گونه ای آن را مورد عنایت قرار داده است . ملال و تکرار جزء جدایی ناپذیر این حس و حال درونی هستند . شاید برای برخی این انتظار شیرین و دل پسند باشد و در مقابل برای برخی دیگر کشنده و زجر آور .
انتظار بر ظرفیت درونی انسان می افزاید در صورتی که آدمی جان سالم از آن ببرد . وگرنه خودکشی یکی از راه های گریز از آن است . بنابراین شنیدن و خواندن شعر و نبشته ای در این باره هر شنونده ای را سر شوق می آورد یا او وادار می کند بر این تجربه مشترک بشری کمی بیشتر دقیق شود . نتیجه این می شود که شعر و نبشته ای دیگر در لحظه آفریده می شود . بنابراین انتظار برای همه محرک است و البته هر کس تجربه خود را در این رابطه منعکس می سازد که با هم فرق خواهند داشت .
واژه های دلتنگی –
هژبر
این همه نفس می دهم
تا چند واژه ی امید بستانم
و
تورا بنویسم.
آنگونه که می خواهم.
آنگونه که باید باشد.
. . .
می دانم
می دانم
به واژه ها هم اعتمادی نیست
واژه های سفید
خود را فروخته اند به کاتبان سیاهی
و پیامبران زمستان
که انکار می کنند
آمدنت را.
. . .
تا کی می توانم به انتظار بنشینم
بی آنکه خود به واژه ی فروخته در نیایم؟
. . .
در این انتظار سرد
همهی نفس هایم را می دهم
تا چند واژه گرم بستانم
و آ مدنت را بنویسم.
نوامبر07
دن هاخ
رضا آشفته
چند واژه اي روشن
آمدني نيست گويي
بر من مشتبه شده كه نيستي تو
اصلا در هيچ جايي نبوده اي به يقين
من و واژه ها هم براي هم غريبه هستيم
نمي بينم دستكم چند واژه اي روشن
در وصف گل رويت بي اغراق
اينجا مرا فروخته اند و تو را
و خود را دريغ كرده اند از فرزانگي
پيامبران سرد زمستاني
قايم در پوستين قوچ هاي شاخدار
بي آنكه مرا لطف كنند
و اميدي بر دامنم بريزند
اينجا تنها مي مانم و غريب
در ترك خود
و يك نقطه ي تاريك
به نا گاه مي نويسم آمدنت را ...
هژبر بین امید و ناامیدی است و به دنبال واژه های سفید و گرم است تا آمدن آن که چشم به راه آمدنش است را بنویسد . این انتظار پایان خوشی دارد چون به نوشتن ختم می شود . هر چند خود انتظار هم اینک برای این شاعر سرد است . او دیگر بر پیامبران زمستانی هم دیگر اعتماد نمی کند چون تفسیر درستی برای این انتظار ندارند .
رضا آشفته کاملا نا امیدانه این انتظار را تصویر می کند . او در پس یک ایمان به آن که در انتظارش هست می داند که زمانه به انکار این باور عینی و قابل لمس بشر خوی گرفته است بنابراین چاره را در تنهایی و انزوا می داند تا که فردایی روشن با واژه های روشن و یک فرزانگی بی ریا اتفاق بیفتد تا به به ناگاه این آمدن را بنویسد .


