شعر انواع مختلف دارد . یکی از گونه های شعری که همچنان مسیر خود را به شکل های تازه تری طی می کند شعر روایی است . شعری که به دنبال بیان یک قصه است چنانچه در گذشته تا امروز در این شیوه مثنوی در انواع حماسی ( شاهنامه ی فردوسی ) عارفانه ( مثنوی معنوی مولانا ) و عاشقانه ( خمسه ی نظامی گنجه ای ) صاحب اسم و رسم جهانی بوده است . امروز هم شعر روایی البته با نظم و نثر پیشرو از سوی علاقه مندانش دنبال می شود . شاید بیان یک قصه در قالب شعر جاذبه ای مضاعف برای مخاطبانش دارد که هنوز هم اصرار بر سرودن آن می شود .
شعر و نظم تفاوت هایی با هم دارند که اگر کسی بتواند این تفاوت را کمرنگ بکند یا از آمیختگی این دو بتواند شکل تازه ای را بیافریند کاری کرده است کارستان . اما آنچه در شعر روایی مهم است جلوه گری یک قصه است که امروز هم در ارتباط با دنیای مدرن می تواند بیانگر مسائل بشر باشد . یعنی هنوز هم می توان بر این گونه ی شعری امیدوار بود . چنانچه برتولت برشت شعرهایش را همانند نمایشنامه هایش در چنین شیوه ای سروده است تا با توده های مردمی بتواند ارتباط برقرار کند . او هدفش آگاه ساختن توده هاست تا از استثمار سرمایه داران جهانی خود را برهانند . او با این کار یک نوع تکلیف اجتماعی را بر شعر روایی به نام تعهد و مسوولیت تحمیل می کند . ما امروز هم با این شیوه می توانیم از نظر خود به مسایل اجتماعی خود بپردازیم . شاید دیگر ضرورتی نباشد همانند برشت وارد عمل شویم . اما به هر تقدیر شعر روایی به سمت بیان نکاتی ارزشمند خواهد رفت که یکی از آن ها همچنان می تواند مسایل اجتماعی باشد .
برخی از این شعرهای روایی هنوز امکان ادامه یافتن را دارند و ما می توانیم آنها را فرصتی طلایی برای بیان حرف های خود به کار گیریم . بنایراین شعر بداهه در برخود با این آثار هم ایجاد می شود . چون من و تو از منظر خود به روایت یک شعر یا روایت می پردازیم . نوعی همسویی یا هماهنگی و یا چالش در این رویارویی بداهه صورت خواهد گرفت .
حامد رحمتی
درخت ها
درخت ها کنار جاده ایستاده اند
شیشه را پایین می دهم
خرگوش ها می دوند وسط جاده...
با شتاب اتومبیل کنار می آیم و
آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود
بند کفش هایم را سفت می کنم
خزه ها آرام روی هم دراز می کشند
و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود
شیشه را به سرعت پایین می دهم
امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟
امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟
اما چه فرض های احمقانه ای
روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:
_ اتاق خالی نداریم لطفا سوال نفرمائید _
در تمام آن روز باور نمی کردم
بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند
که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد
انگار همه جا بودی ، اما نبودی
درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند
بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم
خرگوش ها می دوند وسط جاده...
رضا آشفته
من و خرگوش ها
وسط جاده در شتاب من و خرگوش ها
يك بازي پر هراس
اتوموبيلم موافق با من
مي رانم در شتاب پيچي
و گريز خندان آهوان دشت
مرا در ترغيب اين بازي نمي كشد
تا يك ثانيه مانده به آن
درخت ها در شتابم مي دوند
در كنارم به خطي ممتد
و من در بازي بادكنك ها
خوشحالم از آميزش ماه و نور
در نگاه موذيانه يك ابر سياه
نيست حتي اتاقي براي شما دوست عزيز
اين مسافرخانه هاي لبريز از آدمهاي اضافي
حالم بهم مي خورد
تو دلگير نشو
من در شتاب خود
و خرگوشها در شليك بادكنك هاي خاكستري
درختها ايستاده كنار جاده همچنان
حامد رحمتی به سبک و سیاق شعرهای روایی حافظ موسوی در درخت ها شعرش را سروده است . او به جایی در نزدیکی تاج محل هند رفته تا از نزدیک فرود بادکنک ها را در جشنی ببیند . مسافرخانه ها احتمالا برای این مراسم شلوغند و جایی برای راوی ندارند . این راوی در دل این گشت و گذار تاکید بر نبودن یک نفر دیگر می کند که اینجا دلالت بر رمز و راز عاشقانه ای می شود . او که خود را برای مرور این خاطرات به زحمت انداخته تا در هند و جنگل ها و جشن و غیره فقط گمشده ی خود را در ذهنش جست و جو کند فقط و فقط می تواند یک عاشق پاکباخته باشد.
رضا آشفته در شعر من و خرگوشها به آن گذشته در زمان اکنون می پردازد . عاشق و معشوقی در یک سفر عاشقانه در دل طبیعت به بازی و طنازی مشغولند . آن وقت ها هم مسافرخانه جایی برای اقامت آن ها نداشته است و شلوغی همان جشن احتمالا دلیل آن بوده است . او با این تصویر که " درختها ایستاده در کنار جاده همچنان " بر ماندگاری این لحظات در ذهنش تاکید می کند . همان دلیل عمده ای که وضعیت شعر رحمتی را ساخته است . این دو شعر در تکمیل هم بر یک تجربه ی عاشقانه با ملاحظه جاودانگی تاکید می کنند .


