نفرت از اطلسی ها

اشعار بلند و کوتاه شاعر خیابان آزادی و نمايشنامه هاي( رضا آشفته )

نمایشنامه ی تک پرده ای

آدمها :

1 . مغول

2 . بانو كه دو نقش نويسنده و بانوي ايراني را بازي مي كند

3 . صدا و پژواك آن كه به مرگ تعلق دارد

 صحنه :

1 . بيابان كه لم يزرع است و داراي گون و خاك نرم

2 . اتاق تحرير

3 . حياط خانه بانوي ايراني كه دري دارد چوبي و تنوري داغ براي نان پختن

 زمان :

1      . دوران مغول

2      . زمان امروز  

 يك زمين باير و لم يزرع ... مردي از تبار مغولان پاورچين پاورچين و شمشير در دست به دنبال كسي مي گردد كه از دم تيغش گريخته است . صداي زوزه اي مي آيد و مرد را به وحشت مي خواند. صداي سم چند اسب كه از فاصله ي دور شنيده مي شود . يك بوته ي بزرگ گز پيش روي مرد است . مغول خود را قايم مي كند . تاريكي ...

با روشنايي مجدد يك ميز تحرير ديده مي شود و يك زن جوان ايراني كه در حال نگارش داستاني است در رايانه ي خود .

مغول خود را از زير بوته ي گز بيرون مي آورد و چهار دست و پا به سمت بانو مي رود .

 

مغول ( آهسته ) : هي ! هي ! هي! ( بلندتر ) هي !

بانو ( با لبخند ) : چيه ؟ كر نيستم . حرفتو بزن چرا منو بر و بر نيگاه

مي كني ؟

مغول : دهانم آب افتاد .

بانو : اينجا كه چيزي برا خوردن نيست .

مغول : چشم بصيرت مي خواهد . از قرقاول هم شيرين تر و لذيذترش اينجا هست .

بانو : منظور ؟

مغول : حيف كه دستم به او نمي رسد .

بانو : تو چقدر خوش اشتهايي ؟

مغول : كار ديگري بلد نيستم .

بانو : آدم كشي .

مغول : آن كه كار نيست .

بانو : پس چيه ؟

مغول : اجباري است . اگر نكشم خودم را مي كشند .

بانو : اونم مث آب خوردن .

مغول : نه آن قدر هم آسان نيست .

بانو : پس چقدر آسونه .

مغول : نه براي من آسان نيست .

بانو : مگه تو با هم كيشانت فرق داري .

مغول : همه ي ما با هم فرق داريم .

بانو : مگه تو آدم نكشتي .

مغول : چرا كشتم اما ...

بانو : نه به اندازه ي بقيه ؟

مغول : شايد كمتر از پنج نفر .

بانو : پنج نفر رقم كميه ؟

مغول : هر يك از مغولان بيش از صدها تن را از دم تيغ گذارنده اند اما من فقط پنج نفر را ...

بانو : بالاخره آدم كشتي .

 

صداي سم سواران و همان زوزه ي وحشت زا !

 

مغول ( با ترس و لرز ) : مرا از اينجا دور كن . اينها كيستند كه به تاخت سوي من مي آيند ؟

بانو : مجاهدان ايراني .

مغول : مرا دست تنها در اين بيابان رها كرده اي براي چه ؟

بانو : خودت بگو دنبال چي هستي ؟

مغول : يك زن .

بانو : چرا ؟

مغول : زيباست و دلربا .

بانو : از او چه مي خواهي ؟

مغول : دلبري .

بانو : او شوي دارد .

مغول : شويش را مغولان كشته اند .

بانو : زن عزادار است و نمي تواند به مرد ديگري فكر كند .

مغول : من زن مي خواهم . چند ماهي است كه گرسنه و تشنه ي اوهستم . حالا كه يكي را ديده ام چطور از او دل بكنم . نمي شود . مي شود ؟

بانو : بخواهي مي شه .

مغول : چگونه ؟

بانو : چشم پوشيدن !

مغول : من از او چشم بپوشانم . عجب قصه ي تلخي . مگر مغزم معيوب است ؟

بانو : در هر صورت تو به او نمي رسي .

مغول : مي رسم ( با شمشير برافراشته به سوي بانو يورش مي برد ) مرا دل و جراتي بده تا او را از زير بوته اي برهانمش .

بانو : تو اين دل و جرات را داري اي مرد مغول .

مغول : پس مرا چرا زير بوته اي پنهان كرده اي ؟

بانو : تو خودت اونجا قايم شدي .

مغول : گستاخ . اگر دستم به آن زن نرسد به سراغت مي آيم و كنيزم مي شوي براي همه عمر .

بانو : نمي تووني .

مغول : خواهي ديد .

بانو : مي بينيم !

 

صداي اسبها و زوزه ي تكرار شونده !

 

مغول ( گريزان ) : آهاي زن كجايي ؟ خودت را بنما بر من تا جانت را از تو نستانم . زبان خوش حاليت نمي شود ، مي دانم تو را چگونه به چنگ آورم و از تو لذت ببرم . خواهي ديد كه تنت را تسخير خواهم كرد آن گونه كه روا باشد . من در تب داشتن و بودن با تو مي سوزم و تو مرا در اين هرم آفتاب بي مقدار تموز بيشتر خواهي سوزاند . اگر قرار باشد كه به جهنم روم ترجيح مي دهم با تو به آنجا روم . شايد تو نخواهي اما من مغول فاتح و برتر تو را به زور هم كه باشد به آنجا خواهم برد . با تو سوختن و بودن به از بي تو زيستن است ، با نوي دلنشين خواب و خيال من ! حالا خود را بنما تا بر تو عشق ارزاني دارم و خوشبختي . من به اندازه خود مال و جلال و جاه و مكنت دارم كه سرافرازيت را ممكن سازم . من از بزرگان قوم خود هستم و الان از درباريان و در آتيه از حكما حكمن . نكند خود را زير خاك دفن كرده باشي ، زود بيرون آي كه مرگ در كمين توست . من مرگ تو را نمي خواهم و زندگي با تو را شيرين مي بينم .

 

مغول پس از كند و كاو زير بوته ها ، زمين را مي كند بلكه زن را از خاك بيرون آورد .

 

مغول : تو ديگر كه بودي كه مرا از خود بيخود كرده اي و گرفتار ... مرگ مرا تو رقم مي زني ، هر آن ممكن است مجاهدان سر زده پيدا شوند و مرا مهمان مرگ گردانند . دلبركم مرا مرنجان و خود را بران از اين مرگ شوم و نكبتي . تو زيبايي و درخشنده ، آفتاب بي مانند بتاب براي من و طلوع من باش تا هميشه.

 

صداي خش خش بوته اي و خنده هاي ريزي كه از دل آن شنيده

مي شود .

 

مغول  ( هراسان و گمراه ) : تو ديگر كه هستي و چرا مرا به سخره گرفته اي ؟ خودت را بنما تا مرگت را ممكن سازم . غريو خشم مرا خواهي ديد .

صدا : من مرگ هستم .

مغول : مرگ و اين همه دربه دري .

مرگ : آمده ام تا دقايقي ديگر تو را روانه گور سازم و رسيدن به حساب و كتاب . نكير و منكر را سر بالين بفرستم تا حسابت دستت بيايد كه بر زمين چه بوده اي و چه كرده اي .

مغول : من هنوز ناكام مانده ام و الان وقت كام جوستن من است و اصلا به مرگ نمي انديشم و آن را خوش نمي دارم .

مرگ : تو كامت را با حرام و ستم شيرين كرده اي و ديگر تو را دقيقه اي هم فرصت نيست تا ...

مغول : اگر راست مي گويي خود را بر من بنما . شايد تو يكي مثل من باشي و مرا به سخره گرفته اي . تلخك شيرين مزاج مرا به ريشخند

گرفته اي ؟!

صدا ( با خنده ) : تو وقتي مُردي سر از اسرار من در خواهي آورد . و حالا بهتر است تو خودت باشي و مرا بپذيري كه زمين ديگر جايي براي تو نيست .

مغول : باشد تو هم به همين خيال باش تا پس از صد سال با مرگ يكي شوم .

صدا : مرگ الان تو را مي خواند و در اين دقيقه ها خود را از دنيا دور گردان تا سبكبال پذيراي مرگ باشي . توبه ي دم مرگ نيز در تخفيف مجازاتت كارساز خواهد بود .

مغول : برو كه من تا آن بانوي ريز نقش و دلربا نستانم چشم از هيچ دنيايي نمي پوشم . الان مرا داشتن و بودن با او خوش است و نه دهان به دهان مرگ شدن ... تو را گوش شنوا هست يا مرا به بازي گرفته اي و شايد مرا دراز گوشي باربر مي پنداري .

صدا ( با خنده ) : گورت را با دستهاي خودت مي كني .

مغول : مي پنداشتم كه زنك خود را در باديه و خاك زنده به گور كرده باشد .

صدا : اما اين گورپايان زيستن تو است .

مغول ( بر مي خيزد ) : آهان ، اي بانوي خفته در خاك ، برخيز و ببين كه مرا مرگ مي خواند براي دل كندن از دنيا و تو . پس خيالت آسوده كه ديگر مرا نخواهي ديد و مي تواني دوباره به آبادي بگريزي .

 

مغول مي گريزد تا از مرگ گريخته باشد بي خبر از حضور مسلط او .

 

پ‍ژواك صدا : كجا چنين شتابان اي مرد بيگانه . ( با خنده ) تو هر جا روي من از تو پيشتر در آنجا تو را انتظار خواهم كشيد . غفلت نكن از خود و بهتر است تو خودت باشي .

مغول ( آسميه و پريشان ) : مرا با تو كاري نيست اي فرشته ي بد اقبال .

پژواك صدا : مرا با تو كاري است پايان بخش .

مغول : مرا رحم كن و بگذار آن بانو را از اين لم يزرع بيتوته ي وحوش برهانم . شايد آن هنگام تو را خوش بدارم كه آن هم بعيد است .

پژواك صدا : برگرد به سر گور خود كه در آن سو سه مرد كه فرزندان آن بانوهستند ، تو را يافته و سرت را از تن جدا خواهند كرد .

مغول : دروغ است .

پژواك : چه دروغي كه بانو مجاهدان را از بي حرمتي تو آگاه ساخته و آنان به خشم و انتقام در پي تو گسيل شده اند .

مغول : بانو پا به بيابان نهاده است .

پژواك صدا : اشتباه و سرابي است كه در ذهن تو مجسم شده است . برگرد و خود را در آن خاك نرم و گرم پنهان ساز تا شايد تو را از تيغ برنده ي آنان اماني باشد .

مغول : چشم قربان بر مي گردم و اما تو مرا مورد لطف و عفو خود قرار ده تا شايد من هم از نگون بختي و گمراهي خود دست كشيده و در جوار دوست ، بانوي شيرين سخن رنگ نيك بختي را به تن چشانيده و از تبار مغولان به حريم ايرانيان با وقار و خوشنام در آيم .

پژواك صدا : تو را سزاوار مرگ است كه بدچشمانه حريم بانويي نازك خيال و رنجور از مرگ مرد خويش شكسته اي.

 

مغول سرافكنده و خاموش به سوي گور مي آيد .

 

صدا : باز هم در تدارك گور خود باش .

مغول : جان به لب مي كني آدمي را . مغولان چون تو در تدارك مرگ ديگران نبوده اند كه تو مرا نصف جان مي كني و تنم بر زمين و بيداري مي لرزاني يا حضرت مرگ.

صدا : مرا پذيرفته اي كه مرگم خطاب مي كني ؟

مغول : بگويم نه كه جانم مي ستاني در اثبات وجود خود اما تو مرا هستي دوباره ده تا من هم همگان را از هستي تو آگاه سازم .

صدا : همه مرا مي شناسند و با من نفس مي كشند .

مغول : جان تو اگر دروغ گفته باشم، من تا اين لحظه و اكنون از وجود مبارك غافل بوده ام وگرنه در كشتن بسيار ياغيان مغول مشاركت و همراهي نمي كردم .

صدا : درنگ جايز نيست . هنگامه خود آراستن به خاك است .

مغول : چگونه ؟

صدا : گورت را هر چه فراختر و پايين تر كوليده باشي ، خود را از گزند مور و ملخ و آفتاب سوزان مي رهاني .

مغول : در آن زير گزند مار و چلپاسه و بزمچه را چه كنم و سمور و گوركن را چه پاسخ دهم ؟

صدا : مي هراسي ؟

مغول :خيلي !

صدا : چرا ؟

مغول : اگر مي دانستم مرگي هم هست ، خود را غرق بلا و ماتم

نمي كردم كه حالا خوار و خفيف در كندن گور خود واداشته شوم .

صدا : شايد تو را بخشايشي باشد و ترحمي !

مغول : كشتن چهار مرد و يك كودك مگر به همين سادگي است كه مرا ببخشايند و به ديده نگيرند ظلم و جور مرا ؟

صدا : فرجام تو بد است چون تو بدخواه بوده اي .

مغول : ما را حرص و حسادت به دنيا و تمدن و فرهنگ ايرانيان به جنگ و چپاول فرا خواند وگرنه ما را به همان شير بزان و اشتران كفايت بود .

صدا : نفرين !

مغول : چه نفريني است اين بدخيم درد و بلا ؟

صدا : نفرين كژانديشي و بدخواهي شمايان !

مغول : اي كاش پيش از پيوستنم به سپاه چنگيز مرا چنين قبض و بسطي بود .

صدا : پشيماني ؟

مغول : پايم لب گور است و تيغ انتقام جويان بالاي سرم ، آيا مي توان نادم و گناهگار نبود ؟ مرا ببين كه مثال گربه اي گور خود را مي كنم تا زنده به گور شوم و از دم تيغ مجاهدان بگريزم . چهار ستون بدنم لرزيدن گرفته است و لبالب از عشق يك بانوي ايراني ، ناكام از اين عشق ، در جهنمي سوزان غوطه ور شده ام . لغزش تن خود را در گور و چشم پوشيدن از همه چيز را تصور مي كنم و دادم بيداد مي ماند روي زمين كه خود داد ديگران را ستانده ام به ناحقي و حرامي .

صدا : مي دانستي عشق اين بانو بلاي جان تو خواهد شد ؟

مغول : نمي دانستم و حالا از اين عشق خرسندم كه با عشق مي ميرم و نادم از اين كه بي عشق زيسته ام وگرنه در دادن زندگي به ديگران پيشگامي مي كردم و جانفشاني .

صدا : دوست داري در راه آن بانو خودت را قرباني كني .

مغول : آري .

صدا : و ديگران ؟

مغول : آري !

صدا : بودن تو ترس و هراس است و تلخكامي براي همگان و نبودنت عين زندگي است . تو را چاره همين است .

مغول : زنده در گور فنا شدن ؟

صدا : ديگر مي فهمي كه چه بايد كرد و اين حسن آدمي است كه پاي مرگ آگاهانه مي نشيند و هر آنچه را بايد پذيرا خواهد شد .

 

صداي اسبها و همان زوزه ي غريب و ويرانگر . تاريكي و ذره ذره گور كندن مرد مغول و روشنايي در اتاق نگارش بانو .

 

بانو ( در حال تايپ كردن و خواندن متن در حال نگارش ) : تق تق تق ... و چند بار ديگر مرد مغول بر در مي كوبد و از آن سوي صدايي

نمي آيد . مغول تن خود را بر در مي كوبد و براي دفعه ي چهارم در را به روي خود مي گشايد . بانويي در كنج حياط خانه و در كنار تنور داغ نان چندك زده و با ديدن مغول سرتاپايش به لرزه مي افتد . مغول پا پيش مي گذارد با بوييدن نان داغ و ديدن گل روي بانوي زيباي ايراني سر از پا نمي شناسد و دست به او دراز مي كند .

 

بانوي نويسنده با جابه جايي يك سر بند در نقش بانوي ايراني در مقابله با مغول آشكار مي شود .

 

زن ( لرزان و مبهوت ) : تو كيستي ؟

مغول : آمده ام تا خراج بگيرم و حالا به تو مي بخشايم سهم سالانه را .

زن : مردي در خانه نيست و فرزندانم به كشت و كار مشغول هستند .

مغول : تو را عشق است و يك دنيا زيبايي و عطر خوش زيستن .

زن : شويم را تازه در گور نهاده ايم و خود سوگوار .

مغول : چه بهتر !

زن : مغولان او را كشته اند و ما به خون آنان تشنه .

مغول : تو را به خون ما چه كار كه مرا گمراه دو چشم نابت كرده اي .

زن : ما را با مغولان وصلت و دوستي اي نيست ؛اي هيز چشم و نابكار .

مغول : مرا با تو خوش است و لاغير .

زن : مگر از جانت سير شده باشي كه بخواهي ...

مغول : آري تو مرا از جانم سير مي كني .

زن : مرا سه فرزند است كه تو را به خاك سياه خواهند نشاند .

مغول : يتيمان پدر مي خواهند و ...

زن : آنان بزرگ و پهلوان هستند و نامدار .

مغول : به آنان پست و مقام خواهم داد و روزگار خوشكامي .

 

با نزديك شدن مغول ، زن بر سينه اش مي كوبد و با ناخن هايش صورتش را خش و خون مي اندازد . تاريكي و روشنايي دوباره كه بازهم بانو را در حال نگارش و خواندن متن با صداي بلند مي بينيم .

 

بانو : بانوي ايران زمين كه تلاش دوباره ي مغول را مي بيند ، با

مجمعه ي مسي بر سرش مي كوبد و از در خانه پا به كوچه مي گذارد . دقايق درد و بي هوشي بر مرد سپري مي شود . مغول بر مي خيزد و به دنبال گام هاي بانو تا بيابان پيش مي آيد . او با خود مي گويد : بسيار ديده و شنيده ام كه دختران و بانوان ايراني براي گريز از اسارت و تجاوز مغولان در بيابان ها خود را به خاك سپرده اند و اما من اين بانو را زنده مي خواهم تا مرا زندگي دهد براي همه عمر . مغول دوان و افتان پا در بيابا ن مي گذارد و در پي بانو به هر جايي سرك مي كشد .

 

تاريكي و روشنايي اين بار آميخته به صداي سمضربه هاي مجاهدان است و مغول را مي بينيم كه در گور دراز كشيده و به تندي خاك بر تن خود مي ريزد و تا آخرين لحظه خاك ها را بر سر و صورتش مي ريزد تا در آن پوشيده و نا پيدا شود و نور مي رود تا تاريكي صحنه تداعيگر گور باشد و همان زوزه ي غريب و هولناك.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 2:29  توسط رضا آشفته  |