دلتنگي
رضا آشفته
rashofteh@yahoo.com
دلتنگي هايم را نمي بيني هرگز
آسمان ابري هست مي شود در دلم
بي آنكه كوهپايه ها طروات بهاري داشته باشد
گام هايم بي هدف تو را مي جويد
ادامه شعر را در کلاغ بخوانید .
| رضا آشفته تو را سگ نمی خوانم
سگ هم تو را نمي ليسد با اين نگاه وحشي ات چه سخت عشق مي ورزي مگر سوسك قورت داده اي |
سگ هم تو را نمي ليسد
با اين نگاه وحشي ات
چه سخت عشق مي ورزي
مگر سوسك قورت داده اي
مانده در حالت تهوع
رنگ پريده از رخسارت
ارواح خبيثه را به ياد مي آوري
من تو را مهمان شمايل هاي شاد كرده ام
در فرورين 87
اما تو سنگ تمام گذاشته اي
سگ انسان نما اين است نقاب جشن فرخنده ي سال ؟!
نگاهم را ببين و بدان عشق را نمي ميرانم در نبودن تو
هست او كه مرا راه مي نشاند در سبزي دشت شقايق
پاچه ام را نمي گيرد و مهربان مي نوشد قهوه ي تلخ را
و يك برگ از صد برگ خاطراتش را شعر مي كند به خاطر من
من نجابت را از تو به ارث برده ام
هولناك گريه ام را در آورده اي
مي روم سرنوشت را طور ديگري بنويسم
و ديگر تو را سگ نمي خوانم
در بعدازظهر فراموشي نام و نشان تو
را در ماندگار اسفند۸۶
و رستاخیر حشرات را در پوشه۲۰۰
و باران آخر تیرماه را در ماه مگ
و ناگفته های بسیار - پرتقال ها نپوسند و هیچ چیزی ندارم برای گفتن را در شهرگان
بخوانید و ...
همچنین نمایشنامه سکوت در نوشگاه قهوه را می توانید در ماندگاردیماه۸۶ و شهرگان مطالعه کنید . از ارائه نقد و نظر شما با جان و دل استقبال می کنم .
زنگ در بيخ گوشمان
اف اف مزاحم
صبحانه چيدمان عشق و اميد بود
و دلهايمان صابون خورده از غفلت يك حادثه
پشت در را مي گويم و يك آرمان زيادي و شايد مزاحم
ركيك مي گفتند و لگد مي زدند بر ميز و ميوه ها
صبح تلخ مي شد از زهرهلاهل لابد
تو بگو دستكم دلم آرام بگيرد در زلال چهره ات در اين غروب بد هنگام
افسوس كه دار مكافات نبود
تو در من ترانه مي شدي زمزمه اي غريب كه دور مي زدي
مرا
كلاغ ها را
و زمين كه مي خواست ماتمكده هر دويمان باشد لابد
چريكه باران تنبور غمگين در سرايش يك مرگ ريخته در سرنوشت تو
بنشين همنشين ساليان عشق و اميد
ما پشت به وطن كامجويي كرده ايم
نه نه
نه نگو كه نبايد دريغ شود شبنم خفته بر بالين لاله
سحر بود كه آمدند با چكمه هاي خاك خورده از كوير مايوس و مهجور
به گمانم تو بايد بداني
اين يك پرواز است
شايد هم من ابله باشم
سيخ و ميخ هم كفاف نمي داد درد تو را در اعتراف آنچه نبايد
يك چوبه از دار و لبخندي در پس غروب شايد
مرا ببين كه تو را به نيكي قاب كرده ام در كنج دلم
وقت و بي وقت تو را سرزمينم مي بينم
رانده و وامانده از تاريخش
مرا با يك ميز ريخته مي گذاري و صبحانه اي له و پاشيده
بر قالي دستباف دختركان كاشاني بايد
نه نه
رنج تو را دستنبوي جاليزم كرده ام با يك هاله از نيمرخ شنگولت
بخند تا دنيا به كامت شود شيرين

مي ماني در كندن تيسفون و شيرين عريان از عشقي بي پايان
و كام تو كه فرهاد را به يادم مي آورد لابد
بنشين در كنارم كه خالي است همه ي اين روزهاي آمده و نيامده
مرا مي گذاري در اين چهار ديواري دق
غمباد بر دلم مي نشيند در نبودن ته مانده ي لبخندت
بگويي بمانيم باسيخ و كباب و ريحان
نيستي زير مهتاب قدم هاي تو خالي ام
يكه مي خورم و ...
رخت تن تو بر چوب رختي مي درخشد
از آذرخش ماه ارديبهشت و سكوت ژرف كولي ها
هاي هاي غريبي است اين جانور گوژپشت و پلشت كه در خوابم مي هراسم
التهاب روز را ببين و رخت هاي نا شسته در كنج اتاق
مرگ يكي ناممكن نيست
غروب را ببين و سرخي پس از خورشيد را
طلا هم كه باشي اين رخت ها تو را لو مي دهند به پليس
_ دزد دزد دزد
من و خواب غريب و تلخ ژان والژان
بينوايان شهر تهران و رخت پاره هاي نالان بر تن هاي بيمار و نحيف
و دهان بندي كه مهر سكوت را تداعي مي كند
و اسبي كه مدام يورتمه مي رود زير بار سنگين گاري
رخت تن تو نوترين رختهاست
و فرياد من كه بي ريخت مثل باران خاكستري كوچه ها را تلخ مي كند
يادش بخير رفيقي بود روزگاري گلش سرخ و دلش يادآور كيخسروي باستاني
زمستان بر تن ما مي باراند برف هاي دانه دانه سفيد
و رختي زمخت و كاموايي كه مي خندد
بر روشناي پاي قوطي هفده كيلويي روغن آتش گرفته
از كاغذ پاره هاي شعري
در لابلاي كنده هاي كنار خيابان
رختم را ولش كن و تو كه مرا مي شناسي
ولش كن پارگي اش را با تو كاري نيست
سوزن نخ بي بي هاي قديمي
و يك دامن چهل تكه از خاطرات زير كرسي
بنشين و آرام بگو از احوال امروزت كه فردا دير است !
اين دفتر شعر نتيجه دلتنگي هاي شاعر در سال ۸۳ و ۸۴ است كه اينك تحت عنوان واژه هاي يخ زده در يكجا گرد آمده است .
سنجاق سرت را باز کن
شعري سواريك قايق
بعدازظهر ملايمت بودن ها
تو بي من ترانه آويز كرده اي
در را نمي بندد او با منش باشد
رهروي كه عشق را الفبا مي كند
ديگراني در راهند با تمناي باران
ادامه مطلب
خلوتت را پریشان لحظه های ناخشنود نمی کنم حالا
من با تو دوستی ام را تقسیم می کنم با یک حبه قند
آه ندارم و چای داغ گرمای دستانم را بخواه و مرا با مهر
خردل تراشیده دلت را به نازکای عشق فراموش نمی شود
من که تو را قاب می گیرم در دلم تا خلوتم با تو پر شده باشد
آیینه را نبین و آن چهره ی پر از چرک و خون و آویزه های گوشت
به حرمت نامت که انسانی من به زیبایی تو اعتراف می کنم
تو را به نابودی کشاندن گازهای خردل و نفس هایت را می بوسم
انکار تو راحت نیست در این گرداب تلخ اندیشی های زمانه
آیینه را نبین و حقیقت تلخ که دلم را می رنجاند در لحظه های تو
مرا بی خیال شو و در رفتنم شاید تاب تحملت بیشتر باشد
زشت کرده اند سیمایت به فرمانی اهریمنی و نگاهت اما زیباترین است 
ک تک تیراندازها خنده های خود را مرگ دیگری می بینند و من
هراسم را گم می کنم در سینه کش تلی از آوار یک بیمارستان
پا پیش می گذارند تا در فتح شهر آواز پیروزی را جهانی کنند
پیش قراولان وحشت و مرگ در کمین تانگ ها و نفربرها می کشند
آه و ناله ها در پس شهر می پراکند بی آنکه فریاد رسی باشد
ما می میریم و شهر فتح می شود به نام چکمه پوشان دلاور
تنم می پوسد زیر خاک و شهرمان میعادگاه کلاغ ها و لاشخورها
مرده ها ی دیگر هم در پوسیدگی سیمای شهر ویران را به یاد دارند
نفله های جنگ ما هستیم تک تیراندازها شهر را فراموش نمی کنند



