من از خوابم می پرم تا غرق نشوم در ایستگاه آبی مردگان
جنایتکاران با تفنگ های خود شب را نشانه می روند بی گدار
همه در لاک ترس فرو رفته اند و از خود نیز می هراسند مدام
من بی تابی ام را فراموش کرده ام و مات افتادن آدم ها را می بینم
زمین فرصتی است برای آسودن همه که بگریزند از ترس و دلهره
در تپه ای مشرف به رودخانه می گریزم و گلوله ها زیر پایم ردیف
جنگ خوابم را ربوده در این آسایشگاه معلولان و تلاقی نگاهم هیچ


