تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

جنگ را ترانه می خوانم من به وحشت هستی

سکوت را می شکنم که فصل دلبری مرده است

هیهات من می پیچد تا کرانه های دور ویرانی

دستانم خالی است و دلم پر از کینه های سنگین

جنگ آواره ام کرده به وسعت زمین جایی نیست

به هرسو منتظرانی می بینی در تکاپوی جنگ

می آید که من را به سرزمین عشق ببرد یک رویا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:33 توسط رضا آشفته |


دل افروز انسانی که از من می خواهد مسکوت بمانم

و طنین گلوله ها و بمب ها و موشک ها را نادیده بگیرم

شک من از زمانه را باید برافروخت تا نگینی تابناک بدرخشد

شادمانی را به رویایی همگانی تبدیل کنیم و نبودن جنگ

امروز در کنار یکدیگر آسمان را آبی رنگ می زنیم و دل افروز

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 17:21 توسط رضا آشفته |


ختم به خیر می شوم من از گذر یک گلوله ی داغ و سرخ

خاطره ای ابدی از من و میدان نبرد و وحشت ناتمام زندگی ام

فرصتی می باید در خلوتم خود را جست و جو کنم در نبودن مرگ احتمالی تا دقایقی بعد

در خود می بینم حکمتی برای ادامه ی حیات و گریز از میدان نبرد بی اراده ی جناب ها و امرا

می دانم باید دیگری رااز گلوله ی احتمالی ام برهانم تا مرگ دیگری را رقم نزنم که زندگی برای یک لحظه هم زیباست

بیچاره آدمی که برای بودن دیگری را گوشت قربانی می کند تا هستی اش را برای لحظه ای بیشتر شاداب تر گرداند

و مرگ خط بطلان است بر همه چیز ...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:36 توسط رضا آشفته |


من از تو جنگ را می بینم که انسان را نادیده انگاشته ای

و فرعون تو می شوی و خدایگانی که در زمین جز ویرانی

ندارند رنگ و بویی از توحش خیمه گاه جان ها می شود

به نغمه ی ناقوس ها بنگر در بعدازظهر خونین و مسکوت

کلاه بر دست گیر و نعش های تابوت پوشیده را به احترام

صلیب کش بر سینه و سر نوبت تو هم می شود بی شکوه

مرگ را برای همه گذاشته اند تا نابرابری همه جا نباشد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 19:53 توسط رضا آشفته |


سینه ام پر از شکوفه های بهاری و گلوله ای از من می گذرد

این خواب لعنتی تعبیری جز جنگ نبود و مرده های بی کفن و دفن

خوابم نمی برد در یک لحظه غفلت بمبی گورم را تدارک ببیند

سال ها در خود فرو می روم با مردگانی زمخت و سوخته

در دهانم فریاد می زنند چرا تو مانده ای بی آنکه پشه ای

تو را گزیده باشد و من از خود گم می شوم تا تلخی روزگار

کامم را شیرین کرده باشد و لطف زمانه مرا از خود بی  خود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:49 توسط رضا آشفته |


                                                                                                     

NO WAR - Jordi Gómez

image 

جبر من را از جنگ می گریزاند تا در دایره ی هستی

خونی ریخته نشود به ناحقی و زمین گریان بر گلبوته ها

نا شکری کرده ایم در پذیرش نافرمانی و خلف وعده

دستهایمان خالی از هیچ می ماند و خونی که زیر پایمان

لگدمال می شود و دلی که نمی رنجد از ستم ها ی بی شمار

 

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:55 توسط رضا آشفته |