ترانه ام از بغض ویرانه ها می گوید و کسالت من از هستی
تکرار می شود زیر رگبار گلوله ها و نعش هایی آویز بر ذهنم
پاک نمی شود خلوتم از زمختی ترکش ها و هیاهوی مادران
زبانم را می برم اگر در پلشتی جنگ نابرابر سکوت کرده باشد
من یک انسانم از معجزه هیچ نمی دانم و بر تنم می لرزاند جنگ
و بی قراریم را فریاد می زنم در هفت سوی آسمان و دل چرکین
می مانم در خیال خود تا توقف این جنگ و ویرانه هایش و اشک کودکان

بازیم می دهد در تلخکامی حیات بر خود خرده نگیرم که همه سهیم هستند
شب بر ما به سردی تعجیل می کند و بوی مردار الغرض آتش بر جانمان می کشد
جنگ بر ما خراب می کند الفت و انس انسانی را و خاموش زیر پنجه های کفتار
دزدیده می شویم در خلوتی خشن دردیده می شود تن هایمان مسکوت
خلوتی در من گم می شود اساطیری
من در خود فرو رفتن را می بینم خاک
بر سرم می پاشند با تشنگی و هذیان
گاز می گیرم از وحشت کفن داغ و خونین

غیرتم را می کاهم تا دیگری هم مرا لمس کند در وقت بی قراری هایم
هیچ نکته ای از آسمان و زمین پنهان نمی ماند چرا دژخیمان نمی هراسد
مرا از رنج کاشته اند در شبی موشک باران در خلوتی زمخت برای دلتنگی های مادرم
پدرم می گفت در نبودنم نامش را صدا کن تا مرا یاد کنی
مادرم در دست های نرم پدرم اشک می ریخت تا مرا فراموش کند
و او پدرم را در خود فرو می کرد تا نرود از یادش خنکای چهره اش
با الهام از مرگ و جنگ آن هماغوشی آتشین دلسرد می کند مرا از جنگ و بودن در تنهایی
و هراس از خود و دیگری
این جنگ پاک نمی شود از ذهن من و مادرم و پدری که عکسش مدام لبخندی بر تاقچه دارد


پرواز پرنده از من می گریزد تفنگ در دست
شعرم خیلی غریب جیغ می کشد در شبی سرد و زمخت
پرنده ای بی آشیان از من نمی بندد نوک سرخش را به وحشت
تیر می فرستم تا او را لقمه ای سازم بی سفره و چاشنی پای آتش
گر گرفته ام گربه ای هیز مرا می پاید تا تفنگ را در خواب بیدار کرده باشند از وحشت
اطلسی ها خوابند و نمی دانم چرا نفرت بزمچه ای همه را شوم لگدمال می کند
مرا ببین بی خیال پرنده در گلویم احساس ملایمی دارم از صدای وحشت او در نیمه های شب
لاک پشت وار می روم تا بجنگم با مردمانی که از من می هراسند و تفنگ بزرگ تر از دستانم
بی وحشت جغد شب می شوم و بی هراس از مردن دیگری خون می ریزم تا سیراب شوم از وحشت سنگین
دیگرانی گرانتر از من نباید رخساره سرخ کنند تا از من تقلایی نباشد برای بودن
تفنگم را شبی می برد در خواب سنگین بی پناه می شود پرنده ای در وجودم
می کشد مرا دستانی سنگین از پینه های دوخته از خون و انتقام
و من از تفنگم جان می خواهم در نبودنش مرده ام

غروب من از جنگ آغاز می شود
یک بعدازظهر خونین با ندای تخریب
همه به دنبال زندگی می گریزند
از آژیرها و انفجارهای بی امان
ترس بر پیکرمان بیداد می کند
گریزی نیست تا چند لحظه دیگر الوداع
باید رفت از این دنیا با صلاح خودکامگان
چند قدم مانده به هستی پیش پایمان
موشکی وحشت را بر ما تمام می کند
و غروب من از جنگ آغاز می شود

دلبری نمی کند از من جنگ
و بی رحمانه به سنگ گورم می اندیشد
در یک صبح نمناک با تمثالی شاد از چهره ام و گذر آدم های ماتم زده و غمگین
شاید سهم من از هستی فرود یک بمب بزرگ بوده است بر بام خانه ام
و حالا گریه ی مادرم که تمامی ندارد در باور نبودنم
مرا به خاک می سپارند در کنار مردگان هم قطارم در کشاکش دود و فریاد
شاید دقیقه ای دیگر یک هم قطار دیگر در راه باشد
و جنگ از او هم دلبری نکرده باشد
شعر من از جنگ بیزار است
و در سطر سطر خود فریاد می زند
جنگ را نفی کنید
و در آرامش با دیگری نان و نمک را قسمت کنید
دنیا زمانی زیباست که دیگری هم در این شعر فریاد بزند
جنگ را نفی کنید
و فرصتی دهید تا دیگری هم لبخندش را برای دست های گرمتان هدیه کند
جنگ را نفی کنید
و به دیگری هم بگویید که دراین شعر جمعی حاضر بشود
و فریادش را بر بلندای اورست پرواز دهد
جنگ را نفی کنید
و با دیگران آسودگی را سر سفره ی مشترک تماشا کنید
فقیر و غنی هردو گوشت و پوست و خونند و با یک بمب از هم می پاشند
جنگ را نفی کنید
تا کودکانت بتوانند در باغ ها و پارک ها فریاد بزنند
جنگ را نفی کنید

جنگ و فتنه را از من دور کنید
دست کم دقیقه ای بگذارید توی خودم باشد
این هم اگر ناممکن است هرچه زودتر بمبی را بر سرم بریزید تا رها شوم
شومنامه هایتان را ازبرم
بیخودی مرا دعوت به صلح نکنید
می دانید خودتان که جنگ را در چنبره گرفته اید تا ما را به دلخواهتان بازی دهید
آن هم چه بازی بد ریختی
بگذارید ننگین نگاهتان کنم
آب دهان هم حیف است برای صورت های گر گرفته یتان
من می دانم که با شما دیداری نخواهم داشت هرگز
و من محکومم که با دستخط شما مرگ را پذیرا باشم بی چون و چرا

امروز صلاح در جنگ است و نبودن من و آدم های مثل من
بازهم مرا کلاغ فرض کرده اید که غار غار بیجا کرده ام
و باید با بمبی بزرگتر از بمب های دیگر همنشین شوم
اما صلاح نیست باید دیگران در فضای آزاد نفس کشیدن را تا مرگ محتوم درک کنند
من یعنی لولوی سر خرمنم که دیگران را آگاهانه به جنگ می کشانم
لعنتی دستانم بشکند که مرگ آدم ها را فریاد می زنم
و صدایم که شنیده نمی شود
حتا یک روزن هم به رویم باز نمی شود
خلوتم بی کور سویی دامنگیر یک جنگ خواهد بود
جنگ جنگ جنگ

همه دارند زیر آوار بمب ها مرگ را به یغما می برند
و صدایی نیست تا هابیل را از این خواب شیرین بیدار کند
غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار غار
جنگ را نمی خواهم هرچند به زور باید آن را بچشم
تلخ تر از قهوه شبانه هایم پر از بوف و جیغ ممتد
بی خوابی ام را به حساب فرزانگی بگذار که جنگ دیوانه ات نکند خیلی است
مرا ببین چه آرام گورم را می بینم که برایم نامردمان کولیده اند
ناکام می روم که کامم را مرگ می خواهد شیرین کند بر لبان از ما بهتران
بوسه می زنم بر غربت خاک که باید از حافظه ام پاک شود
مرادم را می ستانم با گونه های سرخ و موهای خاکی
وحشت نکن از نا چهره ام که من هم یک انسانم
زمانه مرا از بیخ و بن کنده است تا دلتنگ نشوم برای لذت بیشتر
قناعت می کنم به نداری ام که تنم را به زور زیر خاک می کنند
و نامش را جنگ نابرابر می گذارند احتمالا یا چیزی شبیه هذیان جهانی
برای فروپاشیدن ضعفا و لبریز شدن اقویا از چربی و نقرس
دنیا چه زشت و کریه مرا از خود می راند که ذره ای از آن برایم نیست
من سهمی ندارم با تن خاکی ام وداع خواهم گفت شاید روزی بهتر
و شاید باد برایم زمزمه ی خاطره ای باشد در آن دنیا
رازی در من تقلای بیهوده ی مردان جاه طلب را به هرزگی می کشاند
و من لبخندی دلنشین دارم در هنگام ویرانی بمب های نامردمان
روزگار به کامتان با تمام غفلت راحت می شوم
مادرم پنجره را ببند که خنکای صبح هم برایم دیگر زیبا نیست


توپ و تانک بی اثر است وقتی من مرده ام
و دنیا به کامشان شیرین می شود در نبودن من
اینک راحت تر از آن ها با خاک همنشینی می کنم
دست و دلم آزاد بال می گشاید به هر جایی دلخواه
اوج می گیرد به خلوتی آرام و بی دغدغه از سرزنش های زمینی
در خود فروشدن را لمس می کند تا در تکرار دنیاییان لبخند با شکوهش را
نقاشی کند تا جنگ را برای فنای خود ترویج دهند
و مکر را سرلوحه ی پرده دری هایشان بگذارند
و آب شوند با سر افکندگی زیر زمین کفتارهای خون آشام
دنیا را تلخ کنند به کام همگان تا در شیرینی آن غرق شوند یکه و تنها
بی وفا دنیاست که همه را با اردنگی به فلاکت می کشاند
اینک بکشید انسان های بی پناه را تا پایتان دراز تر شود در قالی سلیمان
به همین خیال باشید تا شومی زودرس هستی یتان را حلقاویز کند
بی خیال از توپ و تانک شما خطر آفرین تر همه را به کام مرگ بکشانید

دل و روده اش را نمی ریزم بیرون
تا گدای اولی نصیبش تکه نانی شود
و رنج مکرر از نادانستگی و ندامت
بی قراریم را پای پنجره ریخته ام
گنجشکان فرار می دانند دلزده ام
و عق می زنم به رگبار دشمن
بر سرم آوار می شود یک مرگ دیگر
آژیر سرخ شب را حرام می کند
گواه را ببین چشمان پف آلود
و خمیازه ی گربه ها ی ته کوچه
نگاهشان آتشین از این همه لاشه و خون
باد کرده بی نسیمی اینجا انسان مرده است
بی صدایی از ما جنگ ما را فنا می کند
صلیب سرخ جهانی ارتعاش رویا را ندارد
همه سر در گریبان تا مردگانی بی شمار
داستان جنگ را دیگرانی می نویسنددر سایه
ما فقط مردگانیم معدوم الحال با مظلومیتی نمادین
حالا تا می توانید از جنگ بکشید کابوس های مردگی را
کلاغ ها کلاغ ها خوش به حالتان قابیل را بیدار کردید
از کهنه خواب هابیل کش تا داستانی نا تمام از جنگ





