سرانجام کتاب سرگذشت نمایش در ایران منتشر شد
| ||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||
اشعار بلند و کوتاه شاعر خیابان آزادی و نمايشنامه هاي( رضا آشفته )
| ||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||
بداهه (1)
دلم در تب و تاب است
نازنین
خرما بر نخیل و ما...
بداهه (2)
شب در راه است
به یقین
چراغی باید
بداهه (4)
پریشان ام
در این عصر بادگریز
به تماشای خود نشسته ام
بداهه (5)
حرفی نیست
زبان در کام
تو را دارم با هزار سخن
بداهه (6)
دلبرک شیرین سخن
دلم را میازار
کندن از تو محال است!
بداهه (7)
هفت پیکرت آباد و آزاد
در این گمشدگی زمان
بیاسا در سکوت
بداهه (8)
نور دو دیده
آفتاب بی مثال
غروب که از راه رسید، من...
بداهه (9)
ترانه ها در سینه حبس کرده ام
به بازگشت عشق می اندیشم
زمانی که سر مست دیدارم
بداهه (10)
دست هایم خالی
کدام گل یا پوچ؟
بازی بی قاعده
1.
بغضم شکسته است
ترانه می خوانم
فقط نام تو
2.
واژه در کامم گم است
چقدر تنهایم
وقتی تو نیستی
3.
خدای رقصان
زیر موج باد و باران
سکوت چرا؟
4.
شب دیوانه
چشم هایم را بسته ام
دنیایم تویی
5.
به عشق زنده ام
ببویم گل رویت
هوای تازه
6.
شهد شراب
زیر دندانم
فراموش نمی شوی تو
7.
برف می بارد
در این جاده
به سلامتی دوستانم
8.
باران می بارد
و من مست نشسته ام
باران می بارد
9.
لبالب از شعرم
تو سکوت کرده ای
بگذار بگویم
10.
پریده رنگ مستی
برخیز ماه را ببین
لبخند زنان
در تب و تاب تن من، چه میسوزم!
واویلایی است در این روزهای اندوه و ماتم
دلاورانه کیش و ماتم را بریدهام به هوای دیدارت
لیلای من عبوس نباش در این دقیقههای آغازین سال نو
تبرک هست فال گرفتن به نام تو که عاشق ترینی به یقین
هر چه آمد به خوشنامی توست در این دایرهی مستی
شهلا نگاه توست که مرا مغموم خود میسازد به این غروب سوگند
هر چه از تو بر من رواست چه نیک مینویسم بر کاغذ کاهی
هر دم به نام تو نفس خواهم کشید که بهتر از تو را ندارم در دلم آشنا
قیل و قالی است بیفایده، از این رندان چه انتظاری است
هر لحظه به فروغ آسمان شب چهارده دلگرمم به آمدنت
بگذار شادابیام را فریاد کنم بر سر نامردمان بداندیش
لطفت زیاد مهربان مهربانان تو را دارم چه غم
ترک نتوانم کنم که هر چه می آید به نام توست
بزرگ و والا و باشکوه هست من از توست اکنون
من را نگو و نبین که از خودم بیزارم.................................................................................................................................... به شدت!
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرایش را بگذار برای خودم! پسر خوبی باش و دختری دلربا در این گفتن حقیقت، رضایت شما برایم بسیار مهم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تکنیک داستان گویی ات را تغییر بده تا دستت رو نباشد. این مثل قمارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر می ماند جان مادر نازی اگر دروغ گفته باشم. این حکایت هم چنان باقی است اگر در طلب جانی بی منت رو که گرفتار آفتاب شوی نصیب تو همانا سراب خواهد بود و دیگر هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این ها را به خاطر بسپار عالی جناب در زمان دست تنگی دستگیرت خواهد بود. من را ببینی از تمام گرفتارهای عالم نجات می یابی. من خود را بالاتر از بقیه می دانم. این یعنی وقیحانه ترین رفتار ممکن اما من حاضر وقیح باشم اما هم چنان برتر از بقیه بمانم. یعنی نظر دیگران برایم پشیزی اهمیت ندارد. این رمز موفقیت در دنیاست. اگر می خواهی در دنیا به همه چیز برسی و از بقیه راحت تر زندگی کنی. به تعبیری می خواهی از سوراخ ریز دنیا عبور کنی تا می توانی به من بها بده. من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و............................... من!!!!!!!!!!!!!!
تهران چه غمگین و تنهاست در میان این همه آدم که نمی توان یک روز و دو روز شمارشان را اندازه گرفت. همه انگار چیزی گم کرده اند یا سر دنبال شان می کنند. همه در حال بدو بدو هستند به مقصدی نامعلوم یا گنگ و کاملن مجهول. شاید هم می دانند که باید سر از کجا در بیاورند اما ترجیح می دهند خودشان را به نفهمی بزنند! مگر اشکالی دارد؟ این هاست که تهران را از همیشه خود تنهاتر و مغمومتر میسازد. ای کاش شما هم دقیقهای جای این کلان شهر میبودید تا میفهمیدید چقدر سخت بر او روزها و شبها میگذرد. این که پایتخت ایران است دیگر برایاش افتخار نیست. الان حاضر است جای یالغوز آباد ممسنی در آن ینگه ی دنیا باشد، آرام و ناشناس، اما این همه شلوغ و بر هم ریخته و یقینن کثیف و بی مبالات نباشد. هزاران هزار آدم از جاهای دور و نزدیک به آن هجوم آوردهاند که چه؟ مگر برای اینها تهران کارت پستال فرستاده؟ نه واقعن از این خبرها نیست. هر ننه قمری که از ننهاش قهر می کند اولین و آخرین جایی که به فکرش خطور می کند که به آن پناه ببرد همین تهران ذلیل مرده است. واقعن هم ذلیل است و هم مرده. دیگر هیچ آبرو و افتخاری برایش نمانده با این همه کودک آزاری، شوهر کشی، بردار کشی، جوان مرگی و زورگیری. با این همه علافی و سرگردانی و درندشتی دیگر چه جای فخر و مباهات هست. تهران غریب و آواره است در دل خود. دیگر هیچ کس برای آغامحمدخان آفرین نمیگوید که طهران را تهران کرده است. نه همه از این شهر و بودن در آن بیزارند حالا می خواهی تهران خودپسندانه از خود راضی باشد. اینها را خود تهران برایم کلمه به کلمه دیکته می کند و من نویسنده دارم مینویسم. وظیفه ام این هست که بگویم از دود و سرطان در این شهر گریزی نیست. مصرف مواد مخدر و جوان مرگی یک تهدید بزرگ هست. ایدز را به خاطر بسپارید! حالا بگویید چرا تهران غمگین و تنهاست؟!
بهار از راه میرسد
شادمان شوید از این نو رسیدهی دیگر
کلاه بر سرتان بگذارید و بشتابید به بیرون
قدم رنجه فرمایید روزگاری است خوش
ببینید پرندگان را به ساز و آواز
فردا را بیخیال، این دم را خوش هست
دست تکان دهید به چشم برهم زدنی
فریب نخوردهاید
با شماست او که زیباست به لطف طبیعت
روزگارتان را دلداده بپندارید
همه را به یک چشم ببینید
شادمانه برایشان کلاه بردارید
بهار را از یاد نبرید
این بیکرانه را به خاطر بسپارید
بیش از این سهم شما نیست
تکنواز ایل یادت نرود از عشق
حرف ما این نیست که بطالت پیشه کنیم
بنواز تا دلمان خوش باشد از این دو روزه ها
شک بی دریغت را یاد خواهم کرد
به زلف تو در نسیم و زیر اقاقیا
نکته سنجی تو به لغزش دلت سخن نگو
اعترافات مرا گوش بده تا بُن عشق
هر چه دارم از اوست که دلداده شوم
مگذار من غریب از خویشتن به دیدارش نروم
حکایت جان است و خلوت مهر و دلبری
طلاست او که خواهان من است در این سیر فنا و بقا
چکیده ما همه از اوست مبتلای عشق به یقین
دل نازک می شوی و می نوازی به شور و حالی مبهوت
مات و کیش نکرده ام در این بازی کاملن آشکار
تو بنواز مردمان را به مرحمت عشق
تو بخواه اين را گمراهي بنام و من خوش گذراني
همه گرد هيچ و پوچ مي گرديم ، عزت آن است بدانيم
شرافت ام اگر نگاه توست من پذيرايم
تقلايي نكن در اين دور باطل هر دو بازنده ايم
بگذار دست كم دلم خوش باشد كه به تو باخته ام
ترانه خوانم در اين روزهاي افسردگي، از دل تنگم چه انتظار؟
دلاورانه هياهو مي كنم كه اي واي بگذاريد بمانم
چه ماندني و چه رفتني در اين كامروايي بيهوده و هيچ
دلبرك شيرين سخن مهراس از اين گستاخي من باطل
ناتوانم از اين هياهوهاي بيمار و سرگرداني براي يافتن هيچ
طلبكار نيستم و از بدهكاري بيزارم در اين گذران ناجوانمردانه
حماقت است يا بلاهت بماند براي خودم
دردم را واگويه نمي كنم تا بداني چقدر سر خورده ام
دلم درد مي گيرد در ندانم كاري هاي بسيار، درد بسيار!
هيهات نكن
لبريزم از اين كنجكاوي باطل
بگذار دور برگردان را به شتاب بيايم
تو را خواهيم ديد
همهي اميدم هستي، ميدانم
شهر شهر فرنگ است
از همه رنگ است
تو تنهاترين رنگ من هستي
غصهها و قصهها در هم ريخته
تو را كنجي ديدهام كاملن ابري
بپاخيز كه تو را باراني ميخواهم
دلدارم چه شيرين لبخند ميزني
در اين تابلوي فيروزهفام
دلم بسيار هوايت را كرده
شتاب نکن در این صبح ِ بد فرجام
به نیکی یادت کرده ام فرزانه ی دلم
خوش خیالی است این دیدار پُر غرور
بازی با واژگان طناز چه لطفی دارد؟
خلعتبر تو می شوم با شعری از جنس بلور
گریبان گیرم به هنگام چشم در چشم دوختن
سالها بود که نداشتم حس و حال بودن
تو را با من کاری است کارستان و دلربا
بگذار در پرتو تن تو بیاسایم دقایقی زیبا
مگو مسوز
که سخت می سوزم
دیر بجنبی خاکسترم
آه بکشی بر بادم
حالا که هیچم! تو عاشقی
نیست در برم
رضا آشفته
تنها و مست بریدهام از همه
اینجا مسلخ عشق است گویا
آمادهام سرم بریده شود اسماعیل
من از جلوهی دنیا دل کندهام
دلخوشیام اوست که نیست در برم
بیا از خود دور شویم در این مسلخگاه عشق
تنها و پا برهنه دور میشوم به سوی نور
شب و روزم التهاب دلم را خنکایی میبخشد آرامبخش
هست من در این نیستی آشکار است به لبخندی شکفته بر نسیم
دستانم را بگیر تا بگویم مرادم تویی
دلتنگیهایم کجاست؟ من که از خود دل کندهام!
آه! جلوهی وصال را خواهم دید در این کورسوی جان...
عطشناک است تشنگی در پس ِ یک واقعهی تلخ
عطر گل رویش را احساس میکنم در این تنگنای هستی
دلم هوای دیدنش دارد، چرا نیست در برم او که مراد دلم هست؟
خاک سرخ
خاک سرخ و تلخ
اینجا سری بریده شده است
به دست نامردی از نامردمان زمین
زمین نپوشان این روسیاهی انسان را
حق با توست که ما ناحقی میکنیم و بیداد
راستی نگفتی اینجا چه نام دارد که زیباست و دلربا؟!
دلرباست و مدهوشم میکند
سرگردانم و در این خواب جستار دلم شده
پرده از اسرار بر خواهم داشت که نیستی را توشه راهم کردهام
راهم از اوست که یک دم گمراه نمیشوم
این پیوند شدنی است به لحظهای شکوفا و خوشآوا
تو هم نگویی، دلم مییابد که یابندهی زیباییهاست
زیبایی را نمیپوشانم از دیگری
همه باید ببیند این صحنهی جانبخشیدن را
مگر عشق را به اسارت نبردهاند نااهلان زمین
زمین لبریز نشوی از این خاک سرخ
چه تلخ میبویمت از داغ جانبخشیدن یک انسان
مرا با تو کاری نیست، شاید آسمان در شفق رمز بگشاید بر من!
من از دیار عاشقانم و تنها و دلگرفته
آمدهام تا بدانم اینجا مسلخ عشق است به خوشنامی
بگو بر من آسمان آن صورت زیبا را مینمایی بر ما؟!
شعلهور نشو
ترسی نیست و دلهرهای جان فریب
رو راست و بلندنظر قبلهگاهم عشق است
یک دل و این راه دراز و بریدن از همهچیز
آه و فسانه بافتن ندارد یکدلی
با خود بنما حقیقت را
چه خواهانی از این دلتنگیها؟
شعلهور نشو به وقت بریدنها
بیاسا در خلوتی به نگاهی لبریز از او
شاید این گاه بیمثال تکرار نشود هیچگاه
آهسته رو به دلبری بریده سر
اوست که تمنای عاشقی را میخواند
گوش بسپار تا که دریابی نیستی تو
به هر روزن نامی شنیده میشود
نوری میبارد و رعدی میغرد
تو زیر باران پاک و دلبرانه ترانه میشوی
آه! از من نیست این سرود
سرو چمان خمیده نشود هرگز
بگذار زمین تنها بماند در اندوه خویش
تو بگذر و چشم ببند بر این دو روزهی هیچ
هنگامهی جان است در خلوت کشف ِ رازها
سرت بر باد نرفته که جانبخشی به رویایی...
فردای دلدادگی
سنگ تمام میگذاری در راه او
به آهی و ندایی خوشآهنگ
دارم از تو میآیم به بلندای آسمان!
شعری و واژگانی سر سپرده
جز نام او نیست بر زبانم چه شیرین
خلوتم خوشبو و گوارا جان و دلم در چشیدن
دلبرم مرا ببخش که در ترک تو محال نیست
به نگاهی از سر ِ اندوه تو را در مییابم لب رود
دستانت را بریدهاند به وعدهگاه عشق جان میسوزانی
فریاد برادرم گفت، برادرم سوخت، برادرم...
مرا ببین مشک به دهان گرفتهام کیست تشنه لب؟
آمدهام جان به قربانت کنم، اگر مرا بخوانی دریغ نمیکنم
زنی است سیاه جامه و سرخ رو در این ظهر تفیده
او هم برادرش را میخواند که شمایلی ندارد بر زمین
سرش بریدهاند مگر ابراهیم نبود هنگامهی مسلخ جان
ای کاش ما سر میدادیم که شاید سربلند میبودیم بر زمین
وای! چه گمراهی دامنگیری که لکهی ننگاش به درازای زمین میماند
آن زن سربلند است در تاریکی شب که بلندای نام برادرش را بر دوش میکشد!
ما با این دوشهای سبک و خالی چه داریم برای گفتن
بر سر زدن چه سود که زمین داغدار است تا ابد
نامش را زمزمهی دل کنیم، ایمان بیاوریم به فردای دلدادگی
تنهایی عشق
نگو از این تشنگی که ترازویی نیست به سنجهی رنجاش
درد است و درد! این هنگامه که بریده شود سر برادرت به نااهلی
کوچههای غربت زمین هر چه اندوهناک شوید باز هم کم است به بلندای نامش
سوگواریم و پرسه گردانیم در این خستگی تن و تنها گریه میسوزانیم
گرفتار بلای قابیلایم که هابیل میکشد بیدادگرانه از ناخوشی حال خویش
بنشین کنعان، بنشین ای یاوهگو، نوح میگوید، رجز نخوان که پستتری از سگ یاران کهف
ستمگری و سر میبری که سر بلند شوی دو روزهی دنیا را
زهرآگین میشود بر تو که مراد دلت به تاریکی میجویی
چه رسواست زمین که ندارد پاسخی بر این تنهایی عشق
کوچ است به ناشناختهای از عالم
هست خود را در نام خوشآهنگاش میجویم
اگر نیابم راه را به اشتباه رفتهام ای ستارگان راستی
گلوی کودک خرد به پیکانی فواره شود سرخ
کفن بر تن از این سیاهی پوشیده بر دو عالم
سوگوارم و سوگ او را دارم بر دل که تنهاست عشق
بگذار با او باشم، بگذار بریده شود سرم، اوست مراد دلم
وه! چه تنهایم بر زمین که یار و دلدارم تنها بود هنگامهی ایستادگی
چه جانآفرین و سنگین و استوار یک تنه میایستد در شکستن زورگویان
دستانم را ببین که سرخ است به گاه خون تو
رگهایم میجوشد از این دلدادگی سراپا نام تو
بگذار سرم بریده شود که در این زمانه هست تو شوم...
آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها
به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم
نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام
به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد
اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود
معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب
هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه
می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق
ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن
بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی
من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان
شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ
می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب
هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون
شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی
حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه
ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا
دوباره می آید و الکی می خندد او که خاطرخواهش هستم. ببین این لبخند را نه از سر دلتنگی که از روی عشق و شوق می زنم.
غبار گرفته است این روزها. نیست او که می خواهمش.
شیرین تر از همیشه لبخند زد و گذشت اما هنوز در خاطرم هست مهربانی اش.
چرا من نباید دست دلداده ام را بگیرم و خیابان ها را زیر پایم گز کنم؟
وای من چه زیبا بود نگاه اش!... شاید حس مرا گرفته باشد که دیوانه وار می خواهم اش. یعنی می شود که از نزدیک صدایم را بشنود که می گویم:" دوستت دارم."
این همه خواب و خیال بس است. دیوانه می شوم، این مالیخولیای عشق سخت گریبان گیرم کرده است.
چه شیرین مرا نگاه کرد و چه تلخ گذشت. دقیقه ای نایستاد تا نامه ام را به او برسانم. چه شتابی؟!
می میرم. همین ثانیه ها می میرم. شاید او مرا دوست ندارد وگرنه قدری تامل می کرد این گامهای ملتهب از تورق در روزهای ایستاده پای درخت اقاقیا به هوای ایستادنی و به مهر سخن گفتنی و...
می ایستد. نگاهم می کند. مقابل او هستم با دست و دل لرزان. چه بگویم؟! چه بخواهم؟! من، ببخشایید می خواهم با شما ازدواج کنم...
برو گمشو پسره ی لندهور مگر این جا سر گردنه است که می خواهی به زور...
وای بر من چه سیاه بسته شد این دفتر... پس کو آن سه ماهه تب و تاب خواستن؟!
دریا سکوت کرده است درست مثل دختری که اندوه دارد و زانوی غم در بغل گرفته باشد. موهای افشانش صورت نازنین اش را پوشانده است. این حدس و گمانه ی من است شاید هم زشت باشد و به کردار پلید گرفتار باشد چون من بیچاره و بخت برگشته که در خیانت به زیباروی جان خود احساس ندامت می کنم. حالا که او را نمی بینم بخت خود را با فرود در آب تمام خواهم کرد. نمی دانم چگونه دل به دریا بزنم شاید فرصتی برای جبران باشد که نیست. دریا دریا با تو هستم مرا می خواهی. نگرانم که او هم خواهان من رو سیاه نباشد که نیست. مقابل این دختر اندوه گین زانو می زنم. موهای اش را به کنار می زنم چه زمان تند گذشته است. در این جمجمه ی خالی از هیچ، مورچه های پا کلفت در حال گذرند. در حدقه خالی انگشت فرو می کنم و به نیش می گیرم زبان خود را فارغ از کلمه ای و ترسی و هیاهویی!!
هر دو بهانه اند
ای رود
دلبرک شیرین و سرخ را خواهانم
(از: رضا آشفته)
مرا نپندار که آرزوهایم را به پایان رسانده ام
هنوز در ابتدای راهم که بی تو گمراه و هیچم
لیلا فریب روزگار را نخواهم خورد تا هستی تو
به کردار تو از خود غفلت نخواهم کرد هرگز
اگر تو باشی من در بودنت خوش اقبالم به غایت
ترک تو برایم محال است در این جادوی دنیا
چشم انتظاری ها کشیده ام به امید دیدارت
بگذار هنوز هم با تو بودن را رویای خویش سازم
چته؟! از من می ترسی؟
نه! نه! نه!
می خوای برات آب میوه بیارم... با نارگیل موافقی؟
نه! نه! نه!
ای وای گرسنهته!
نه! نه! نه!
پس بیا تو بغلم تا خوابت کنم!
نه! نه! نه!
مگه تو رو با نه! نه! نه! کاشتن و به دنیا آوردن؟
نه! نه! نه!
برای همین تا مدت ها بود که در پاسخ به تمام پرسشهایی که آدمها ازم میپرسیدند من فقط میگفتم:
نه! نه! نه!
بی آنکه بخواهم یا بتوانم توضیح بدهم که در خواب یا بیداری یک هیولای زشت با صدای زیبا دیده ام. او مرا از خود رانده است با گذاشتن من روی دو پایاش و خواندن یک لالایی مادرانه:
لالا لالا گل پونه... عزیزجونم نگیر بونه!
نه! نه! نه!
پروندهای از دغدغههای خبرنگاران به بهانه روز خبرنگار/9
آشفته: قصه دردناک بیکاریهای نابهنگام دغدغه اصلی خبرنگاران است
یک خبرنگار با سابقه تعطیلی روزنامه ها و بیکاری نا به هنگام خبرنگاران را بزرگترین مشکل معیشتی این قشر دانست.
رضا آشفته، خبرنگار با سابقه تئاتر کشور در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری سینمای ایران نبود امنیت شغلی را مهم ترین مشکل خبرنگاران دانست و گفت: روزنامه نگاری و خبرنگاری از امنیت شغلی برخوردار نیست. این گفته، نتیجه هفده سال کار حرفه ای در تهران است. باید به این سابقه سه چهار سال کار آماتوری و تجربی در مشهد را هم علاوه کرد. منظورم هم روشن و مبرهن است. تو داری کار می کنی و ناگهان بیکار می شوی. چرا که روزنامه به خاطر درج یک خبر یا مطلب باید توقیف شود.
وی افزود: کاری هم ندارند که در روزنامه یا هر نشریه ای که در آن مشغول به کار هستی، چندین نفر مثل خودت ارتزاق می کنند. بارها شده است که خانه نشین و از سر اجبار حق التحریر نویس شده ام. درست مثل همین روزها که از آغاز سال خانه نشین شده ام. بعد از هفده سال سابقه کاری، روزنامه بی دلیل ( درست شب عید من و بیست چند نفر دیگر) را خانه نشین کرد. دلیلش هم تعدیل نیرو بود.
آشفته تصریح کرد: پارسال هم خانه نشین شدم بعد از تعطیلی روزنامه بهار. هشتاد و هشت هم به خاطر تعطیلی اعتماد ملی خانه نشین شدم. سال 83 هم از همشهری تهران بیکار شدم. آن جا قصه دردناک خودش را داشت. سال ها 79 و 80 هم همین قصه به گونه ای دیگر و مسلسل وار برایم به وقوع پیوسته است. از این هفده سال تاکنون شش سالش را بیمه شده ام و 11 سالش پریده است. زن دارم و دو بچه قد و نیم قد با کلی آرزو و عشق برای شان. با این وجود دستم نه به زمین و بندگانش بلکه به آسمان است، الحمدالله قوت روزانه از مائده آسمانی فراهم است و اجاره خانه هم می رسد. اگر همین یاکریم هم نبود معلوم نبود چقدر سخت می ¬شد زندگی.
این خبرنگار با بیان این که مطبوعات و رسانه ها رکن چهارم دموکراسی است افزود: ما نیز بسیار خواهان استقلال این رکن هستیم و همه جا دم از آن می زنیم اما عجیب است که چرا حال و روز عمله و گردانندگان این رکن دموکراسی چندان خوشایند نیست.
رضا آشفته تأکید کرد: خبرنگار و روزنامه نویس نباید قلم به مزد باشد. کجاست آن صدای رسا و منتقدانه که صفای باطن را به جامعه تزریق می کند. حکایت غریبی است احوالات روزنامه نویسان روزگار ما. امید بر آن که این صدای اندوهبار شنونده ای داشته باشد که امروز ما از مدعیان دموکراسی در جهانیم.
آشفته در پایان گفت: پس آزادانه و با فراغ بال به همکاران و دوستانم این روز فرخنده را تبریک می گویم. امیدوارم روزی برسد که ما نیز با اعتبار و افتخار در جامعه شاهد رشد و توسعه همه جانبه به مدد نوشتن های درست و درمان خبرنگاران و روزنامه نگاران باشیم. فرقی نمی کند در همه ابعاد وجودی نیاز به نوشتن است. خیلی بیشتر و بهتر از حالا تا مفهوم نوشتن نیز شکوفایی زندگی را بر ما بچشاند.