تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

بعد چهارم زمان است که در دل اتفاقات و پدیده ها به وجود می آید . اگر حجم با چشم قابل ر‌ویت است و آدمی می تواند پهنا و درازا و بلندای آن را بسنجد . اما واحدی برای زمان به راحتی می توان متصور شد ؟ !

ساعت و سرعت نور واحدهایی هستند برای سنجش زمان . اين دو ابزاري كاربردي براي سنجش زمان فيزيكي هستند و هيچ كاربردي در سنجش زمان ذهني ندارند . زمانی که در ذهن ما شکل می گیرد و تمام نمی شود . بستگی به درک و لمس یک واقعه دارد . شاید زمان یک اتفاق همه ی عمر آدمی را در بر گرفته باشد و یک اتفاق دیگر در لحظه به فراموشی سپرده شود . مرگ یک عزیز برای هیچکس و تحت هیچ شرایطی زودگذر نخواهد بود . اما در زندگی همین اتفاقات روزمره مثل یک فیلم به سرعت از پیش ديدگانمان می گذرد و آن قدر شتاب دارد که نمی توان به آن فکر کرد .

زمان همان کش آمدن های مسایل ریز و درشت زندگی ماست که در واقع در همین گیر و دار است که شخصیت ما شکل می گیرد . ما نسبت به پدیده ها و اتفاقات کنش مند هستیم و همین مسیر زندگی ما را تعیین می کند . او که در لحظه زیست می کند فارغ از روند معمول هستی در مدار خاص خود طی طریق می کند . اما این نوع افراد کم و بسیار کم هستند . هستی یک قاعده ی معمول دارد اما صوفیان و عرفا این فرآیند را می شکنند و طبق قاعده ی معمول بازی نمی کنند .

زمان همان مسیری است که ذهن طی می کند نه آنچه در ۲۴ ساعت به آن می پردازیم . چه می شود که یکی در ۵۰ سالگی ۳۰ ساله می نماید و در مقابل یک همسن و سال ۵۰ ساله کاملا ۷۰ ساله نشان می دهد . مگر قرار نیست که این دو برابر باشند . چرا همه زودتر از معمول می میرند در روزگار فعلی و اندک آدم هایی بیش از یک سده عمر می کنند ؟ باورهای درونی است که کنش ها را به وجود می آورد و ما بسته به فراز و نشیب هاي زندگي زودتر یا دیرتر پیر و فرتوت می شویم و یا می میریم .

زمان است که به عنوان یک بعد مبهم تعیین کننده هر شعری می شود و همین خود خط و ربط شعر را هم تعیین می کند . آنچه باعث تفارق و تشابه و تجانس بین شعرها و شاعرها می شود همین طی طریق کردن در زمان است . مرگ یک عزیز و بازتاب بودن و نبودن با این قضیه زمان درونی شده ای دارد . این تکلیف ما را برای برخورد با موضوعات و مسایل تعیین می کند .

شعر و بعد چهارم آن را می توان در دامنه یک اتفاق و پدیده سنجید . همین نگاه شاعر را بر ما آشکار می سازد . خیام در مجموع رباعیات خود زمانی را طی می کند که از ازل تا به ابد قدمت دارد . او بحت شاد زیستن خود را به تمام زمان موجود که بی نهایتی را در بر می گیرد گسترش می دهد .

 

مسعود احمدی

لنگه جوراب زرد

 

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

گل های ابریشم       اقاقیای نَر     خرزهره های هنوز نه خیلی محتَضر

و با این بید مجنون

که اخیرا ً به بلوغ رسید      به سبز سیر

 

با پنجره ها    بام ها

با حرف هایی که کم تر به یاد می آیند

 

گوشی را نگذار

تا سرفۀ ناودان را بشنوی    عطسه ی گنجشک ها

و آه یکی از مرا که هنوز به فکر توست

 

آه

این باران لعنتی چه می کند

با این اواخر تیر

برگ های بعضا ً معلق       نیمکت های زمین گیر

و جای خالی آن زن

که جا گذاشت         در کنج ِ ذهن ِ من

نگاهی مورب

لبخندی اریب          و لنگه جورابی زرد

 

رضا آشفته

باران آخر تيرماه

هنوز هم با يادت نمي پوشم       آن لنگه ي جوراب زرد را

آه از آن باران آخر تيرماه

يكريز نامت را صدا مي زد

بايد مي رفتي از كنج دلم    بيد مجنون يك شاهد    و آن اقاقياي پايين حوض

رفته ام به سراغت بانوي سالهاي بوييدن خرزهره ها

اينجا نه من مي مانم به هوشياري

و نه آلوچه هاي ترش ريخته پاي گلبوته هاي رز

 

باران مي بارد   نه لعنتي بند مي آورد   صداي خسته ام

و مرا در اتاقي مي تكاند از خيس لباس هاي دويده ام    زير باران يكريز

 

كنج لبت خيس از بوسه اي ناتمام در انتهاي ذهنم    و خلوتي شاد

عريان از روزهاي تكراري و نبودن سبد ميوه هاي چيده

 

مرا به خاطر داري و آن باران احتمالا لعنتي

 و غريبانه گريستن من پاي چنارهاي كلاغ نشان

رد تو را آمده ام اينجا       دست بر پيچك هاي تو

و نيلوفري شكسته از سنگيني باران

همه را بوييده ام با صداي تو

نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمي بزرگ

 

مسعود احمدی در شعر لنگه جوراب زرد در فضایی سه بعدی و در وضعیتی خاص به ویرانی یک باغ و نبودن یک عزیز تاکید می کند . شنونده ای آن سوی خط تلفن شنونده این روایت تراژیک است و اصراری بر دیدن یک نیمکت زمین گیر و نبودن یک زن است . زنی که از خاطر راوی پاک نمی شود . دردی جانکاه بر این لحظات و تصاویر حاکم است . بارانی در اواخر تیرماه باغی را ویران می کند و زنی در این لحظات با همه چیز این مرد وداع گفته است اما این فضای ذهنی شکل ابدی به خود گرفته است و به هیچ شکلی ول کن او نخواهد بود . بعد چهارم این گونه بر شعر سلطه می یابد و تصویر ذهنی برای مرد جاودانه می شود و برای هر آن کس که چنین فضایی را در ذهن خود دارد به عنوان درد مشترک همسو خواهد شد . بنابراین هر کسی به راحتی نمی تواند مخاطب این شعر باشد و با آن یکی شود .

رضا آشفته  از همان آغاز با بعد چهارم و شکل دادن یک زمان ذهنی و نامیرا تاکید بر یک اتفاق ناگوار و نا فراموشی آن وضعیت بغرنج می کند : 

 هنوز هم با يادت نمي پوشم       آن لنگه ي جوراب زرد را

او مسیر معکوسی را طی می کند و از این به بعد رفته رفته یک حجم و فضا را به وجود می آورد که قابل درک و تحلیل است . آن لحظه و شکوه تراژیکش از بین نمی رود مگر این مرد کاملا تغییر کند و از این حال و هوا بیرون بیاید .

نيستي و من در پيچاپيچ درخت ها

خنده ام گرفته است در غمي بزرگ

این راوی بر خود و وضعیت روانی خود آگاه است اما هیچ راهی برای خروج از آن احساس نمی کند . او می داند که دیگر آن زن نیست و به آن وضعیت می خندد. زمان بر این فضا غالب می شود تا شکلی ابدی و نامیرا بر این درد انسانی بدهد . همین آدم های عزيز هستند با گستردگی زمان در یک نفر دیگر او را تبدیل به انسانی جاودانه و فرا انسان می کنند . انسان هایی که زمان پذیر نیستند و هیچ دامنه ای برای بودن ان ها نمی توان تصور کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:21 توسط رضا آشفته |

قدرت و نقد قدرت همیشه مساله ی شاعر بوده است . البته شاعران مجیزگوی هم فراوانند که در خدمت قدرتند . البته اینان بیشتر میرزا بنویسند تا شاعر و منتقد . قدرت های جهانی باعث شده اند در کنار و گوشه جهان این نگاه منتقدانه گسترش بیابد و همه به نقدی از زوایای گوناگون بپردازند .

در دنیای امروز هر شاعری بر آن است تا همسوی با مردم به  درباره یک وضعیت معلوم بپردازند . ما نمی توانیم نسبت به دیگران بی تفاوت باشیم . اگر این طور باشد که خیلی راحت همه ی دنیا چپاول خواهد شد .

شاعر فقط تصویر می دهد و آگاه می کند . البته قدرت های جهانی به راحتی تسلیم این شاعرها و احساسات رقیق و شاعرانه یشان نخواهند شد . اما شعر در دل آدم می نشیند و آنان را در برابر یک رخداد آگاه می سازد و او را نسبت به آن به یک واکنش می خواند .

در این گیر و دار کودکان و سالمندان بیشترین ضربه را به دلیل کم توانی های جسمانی خواهند خورد .مظلومیت و معصومیت اینان در تمامی شعرهای ماندگار موج می زند . شعر بداهه در این گیر و دار جانبدارانه از مظلومان جهان دهان به دهان همه را به شعرخوانی مشترک فرامی خواند . شعرها دست به دست و دهان به دهان می گردند. هر کس از منظر خود یک مساله و بحران را مورد نقد و کنکاش درست و حسی قرار می دهند . گاهی همین شعرهاست که با آگاهی و آرامش همه را به سوی یک صلح عمومی می خوانند . بنابراین شعر بداهه بیشترین کاربرد را در همسویی با بحران ها و مسایل بشری پیش روی دارند . اگر همه شعر بگویند جهان همان گلستانی می شود که به آرمانشهر تعبیر می شود . و در نبودن یا گمرنگی شعر است که آدم ها درنده خو و ویرانگر می شوند .

 

مجید نفیسی

نیویورک

 

امروز

نیویورک خم شد

و در آبهای اطلس گریست

از زخمی بزرگ می نالید

 

نیویورک

روی تیره ی پشتش

آنگاه به یاد آورد

زخمهای کهنه ی کودکانش را

از هلند و ایرلند

از آفریقای سیاه

از لهستان و اکراین

و از واحه های بیت المقدس

 

نه!

باید به پا می خاست

و می گذاشت تا آفتاب

بار دیگر بر چهره اش بدرخشد

 

و کودکانش دستهای یکدیگر را بگیرند

و بر گرد دامن چرخانش

به رقص درآیند.

 

 

11 سپتامبر 2001

 

رضا آشفته

 طعم توت فرنگي

 

نيويورك شايد بخوابد

و نداند كه سياهي مي ميرد 

               در ثانيه هاي پيش روي

ما از سلاله ي درويشانيم

و فقر نمكي در چشمان بزرگان

كودكاني رنگارنگ

از چهارگوشه ي دنيا

و دستاني ملتمس در گشايش ناني و آبي

آماسيده شكم هاي نابينا از طعم توت فرنگي

هر چهارراه منتهي به بزرگراهي بي حيا

خط خود را به رخ مي كشد

نيويورك صداهاي بيمار و روان رنجور

در بسامدي اندك

و سكوتي ممتد و زرد

در خماري چشماني منتظر

و مرگي خواسته و تدريجي

نيويورك من از نگاه آدم ها مي سوزد

برج هاي دو قلو را فرود مي آورد

يك چپاول

 

نیویورک امروز به عنوان حقوق بشر شناخته می شود جایی که در آن سازمان ملل متحد برای حل و فصل اختلاف دولت ها و ملت ها دایر شده است . اختلافاتی که تمامی ندارد . سازمانی که دنبال حقوق بشر است و گاهی خود به رسوایی ها ضد بشری  دامن می زند . اگر حقوق بشر رعایت می شد که این همه داد و بیداد در جهان وجود نداشت .

نیویورک مجید نفیسی از زخمهای ناشی از زخم کودکان مهاجر می گوید که از سرزمین های مختلف به آن جا کوچیده اند و برای آنان بر اقیانوس اطلس می گرید و در صورتی که باید برای رقصیدن کودکانش به پا می خاست .

رضا آشفته بر حاکمیت نیویورک می تازد چون بستری را برای فقر جهانی فراهم می کند . کودکانی که با فقر خود می ایستند تا فردایی روشن و عادل برایشان محقق شود . نیویورک با فرود برج ها ی دو قلو دنبال یک چپاول تازه است . چپاول هایی که بر فقر بیشتر در دنیا دامن می زند .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:8 توسط رضا آشفته |

انتظار از بن مایه هایی است که در یکی دو قرن اخیر خیلی مورد توجه متفکران و نویسندگان و شاعران واقع شده است . بحران دو جنگ بزرگ جهانی همه را روی زمین تنها گذاشت . گویی همه در انتظار یک ناجی برآمدند که تصویر و تفسیر گوناگونی برای آن قایل شدند . چنانچه در طول تاریخ بشر با همین انتظار موعود زمان را سر کرده است و همچنان با آن زندگی می کند . سوشیانس بودا مسیح و مهدی منجی آخرزمانی هستند که بشر را از تمام تنگناها بیرون خواهند برد .

ساموئل بکت بهترین کسی است که در قرن ۲۰ به این بن مایه ی جهانشمول و بشری پرداخت . انتظاری که در یک پوچی عمیق انسان را به سوی سرنوشتی محتوم رها می سازد . به عبارت دیگر او معنایی ژرف و انسانی را برای غالب شدن بر این وضعیت بحرانی تصویر می کند . او چاره ی کار را خودکشی و خودزنی و دیگر زنی نمی داند . بلکه بکت محترمانه ولادیمیر و استراگون را نسبت به تمام وعده ها ی زمینی و آسمانی بی خیال می کند چنانچه خیام ایرانی هم شادزیستن را به عنوان بهترین راه برای غلبه بر پوچی و تکرار و ملال دنیا پیشنهاد می کند .

انتظار برای همه یک تجربه درونی است و هر کس بنابر تجربه های شخصی به گونه ای آن را مورد عنایت قرار داده است . ملال و تکرار جزء جدایی ناپذیر این حس و حال درونی هستند . شاید برای برخی این انتظار شیرین و دل پسند باشد و در مقابل برای برخی دیگر کشنده و زجر آور . 

انتظار بر ظرفیت درونی انسان می افزاید در صورتی که آدمی جان سالم از آن ببرد . وگرنه خودکشی یکی از راه های گریز از آن است . بنابراین شنیدن و خواندن شعر و نبشته ای در این باره هر شنونده ای را سر شوق می آورد یا او وادار می کند بر این تجربه مشترک بشری کمی بیشتر دقیق شود . نتیجه این می شود که شعر و نبشته ای دیگر در لحظه آفریده می شود . بنابراین انتظار برای همه محرک است و البته هر کس تجربه خود را در این رابطه منعکس می سازد که با هم فرق خواهند داشت .

واژه های دلتنگی – 

هژبر

 

 

این همه نفس می دهم

تا چند واژه ی امید بستانم

و

 تورا بنویسم.

آنگونه که می خواهم.

آنگونه که باید باشد.

 

. . .

می دانم

می دانم

به واژه ها هم اعتمادی نیست

واژه های سفید

خود را فروخته اند به کاتبان سیاهی

و پیامبران زمستان

که انکار می کنند

آمدنت را.

 

. . .

تا کی می توانم به انتظار بنشینم

بی آنکه خود به واژه ی فروخته در نیایم؟

. . .

در این انتظار سرد

همه‌ی نفس هایم را می دهم

تا چند واژه گرم بستانم

و آ مدنت را بنویسم.

 

نوامبر07

دن هاخ

 

رضا آشفته

چند واژه اي روشن

 

آمدني نيست گويي

بر من مشتبه شده كه نيستي تو

اصلا در هيچ جايي نبوده اي به يقين

من و واژه ها هم براي هم غريبه هستيم

نمي بينم دستكم چند واژه اي روشن

در وصف گل رويت بي اغراق

اينجا مرا فروخته اند و تو را

و خود را دريغ كرده اند از فرزانگي

پيامبران سرد زمستاني

قايم در پوستين قوچ هاي شاخدار

بي آنكه مرا لطف كنند

و اميدي بر دامنم بريزند

اينجا تنها مي مانم و غريب

در ترك خود

و يك نقطه ي تاريك

به نا گاه مي نويسم آمدنت را ...

 

هژبر بین امید و ناامیدی است و به دنبال واژه های سفید و گرم است تا آمدن آن که چشم به راه آمدنش است را بنویسد . این انتظار پایان خوشی دارد چون به نوشتن ختم می شود . هر چند خود انتظار هم اینک برای این شاعر سرد است . او دیگر بر پیامبران زمستانی هم دیگر اعتماد نمی کند چون تفسیر درستی برای این انتظار ندارند .

رضا آشفته کاملا نا امیدانه این انتظار را تصویر می کند . او در پس یک ایمان به آن که در انتظارش هست می داند که زمانه به انکار این باور عینی و قابل لمس بشر خوی گرفته است بنابراین چاره را در تنهایی و انزوا می داند تا که فردایی روشن با واژه های روشن و یک فرزانگی بی ریا اتفاق بیفتد تا به به ناگاه این آمدن را بنویسد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:55 توسط رضا آشفته |

شعر انواع مختلف دارد . یکی از گونه های شعری که همچنان مسیر خود را به شکل های تازه تری طی می کند شعر روایی است . شعری که به دنبال بیان یک قصه است چنانچه در گذشته تا امروز در این شیوه مثنوی در انواع حماسی ( شاهنامه ی فردوسی ) عارفانه ( مثنوی معنوی مولانا ) و عاشقانه ( خمسه ی نظامی گنجه ای ) صاحب اسم و رسم جهانی بوده است . امروز هم شعر روایی البته با نظم و نثر پیشرو از سوی علاقه مندانش دنبال می شود . شاید بیان یک قصه در قالب شعر جاذبه ای مضاعف برای مخاطبانش دارد که هنوز هم اصرار بر سرودن آن می شود .

شعر و نظم تفاوت هایی با هم دارند که اگر کسی بتواند این تفاوت را کمرنگ بکند یا از آمیختگی این دو بتواند شکل تازه ای را بیافریند کاری کرده است کارستان . اما آنچه در شعر روایی مهم است جلوه گری یک قصه است که امروز هم در ارتباط با دنیای مدرن می تواند بیانگر مسائل بشر باشد . یعنی هنوز هم می توان بر این گونه ی شعری امیدوار بود . چنانچه برتولت برشت شعرهایش را همانند نمایشنامه هایش در چنین شیوه ای سروده است تا با توده های مردمی بتواند ارتباط برقرار کند . او هدفش آگاه ساختن توده هاست تا از استثمار سرمایه داران جهانی خود را برهانند . او با این کار یک نوع تکلیف اجتماعی را بر شعر روایی به نام تعهد و مسوولیت تحمیل می کند . ما امروز هم با این شیوه می توانیم از نظر خود به مسایل اجتماعی خود بپردازیم . شاید دیگر ضرورتی نباشد همانند برشت وارد عمل شویم . اما به هر تقدیر شعر روایی به سمت بیان نکاتی ارزشمند خواهد رفت که یکی از آن ها همچنان می تواند مسایل اجتماعی باشد .

 برخی از این شعرهای روایی هنوز امکان ادامه یافتن را دارند و ما می توانیم آنها را فرصتی طلایی برای بیان حرف های خود به کار گیریم . بنایراین شعر بداهه در برخود با این آثار هم ایجاد می شود . چون من و تو از منظر خود به روایت یک شعر یا روایت می پردازیم . نوعی همسویی یا هماهنگی و یا چالش در این رویارویی بداهه صورت خواهد گرفت .

حامد رحمتی

درخت ها

 

درخت ها کنار جاده ایستاده اند

شیشه را پایین می دهم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

با شتاب اتومبیل کنار می آیم و

آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود

 بند کفش هایم را سفت می کنم

خزه ها آرام روی هم دراز می کشند

و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود

 

شیشه را به سرعت پایین می دهم

امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟

امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟

 

اما چه فرض های احمقانه ای

 روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:

_   اتاق خالی نداریم  لطفا سوال نفرمائید _

 

در تمام آن روز باور نمی کردم

بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند

که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد

انگار همه جا بودی ، اما نبودی

 

درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند

بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

رضا آشفته

من و خرگوش ها

وسط جاده در شتاب من و خرگوش ها

يك بازي پر هراس

اتوموبيلم موافق با من

 

مي رانم در شتاب پيچي

و گريز خندان آهوان دشت

مرا در ترغيب اين بازي نمي كشد

تا يك ثانيه مانده به آن

 

درخت ها در شتابم مي دوند

در كنارم به خطي ممتد

و من در بازي بادكنك ها

 

خوشحالم از آميزش ماه و نور

در نگاه موذيانه يك ابر سياه

 

نيست حتي اتاقي براي شما دوست عزيز

اين مسافرخانه هاي لبريز از آدمهاي اضافي

حالم بهم مي خورد

تو دلگير نشو

 

من در شتاب خود

و خرگوشها در شليك بادكنك هاي خاكستري

درختها ايستاده كنار جاده همچنان 

 

حامد رحمتی  به سبک و سیاق شعرهای روایی حافظ موسوی در درخت ها شعرش را سروده است . او به جایی در نزدیکی تاج محل هند رفته تا از نزدیک فرود بادکنک ها را در جشنی ببیند . مسافرخانه ها احتمالا برای این مراسم شلوغند و جایی برای راوی ندارند . این راوی در دل این گشت و گذار تاکید بر نبودن یک نفر دیگر می کند که اینجا دلالت بر رمز و راز عاشقانه ای می شود . او که خود را برای مرور این خاطرات به زحمت انداخته تا در هند و جنگل ها و جشن و غیره فقط گمشده ی خود را در ذهنش جست و جو کند فقط و فقط می تواند یک عاشق پاکباخته باشد.

 رضا آشفته در شعر  من و خرگوشها به آن گذشته در زمان اکنون می پردازد . عاشق و معشوقی در یک سفر عاشقانه در دل طبیعت به بازی و طنازی مشغولند . آن وقت ها هم مسافرخانه جایی برای اقامت آن ها نداشته است و شلوغی همان جشن احتمالا دلیل آن بوده است . او با این تصویر که " درختها ایستاده در کنار جاده همچنان " بر ماندگاری این لحظات در ذهنش تاکید می کند . همان دلیل عمده ای که وضعیت شعر رحمتی را ساخته است . این دو شعر در تکمیل هم بر یک تجربه ی عاشقانه با ملاحظه جاودانگی تاکید می کنند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط رضا آشفته |

ما در پیکره ای از درون و برون زیست می کنیم . پس در مقابل هر واقعیتی یک حقیقت قرار دارد . باید بتوانیم در کنش های فی مابین به این تجربه ی برونی و درونی توجه داشته باشیم . این مقوله ای است گسترده و جدی که در ادبیات و هنر کاربرد بلامنازعی دارد . یک شعر ممکن است بیانگر یک تجربه ی واقع گرایانه باشد و شعر دیگر از حقیقتی انکارشده یا تیپا خورده بگوید . ما باید در پی یافتن این مقولات مکمل و به هم پیوسته باشیم که زندگی هر یک از ما را شکل می دهد . همین جست و جو و مکاشفه ما را به سوی یافتن یک دریچه تازه رهنمون خواهد کرد . آنگاه می توانیم پاسخی و یا پرسشی در ادامه پرسش یا پاسخ دیگران بیابیم . یا به دنبال بیان حقیقت یک واقعیت یا واقعیت یک حقیقت بر آییم .

واقعیت آن چیزی است که هست می بینیم و لمس می کنیم . حقیقت آن چیزی است که باید باشد . آن چیزی که در پس همه چیزهای دیدنی هست . آدم ها در حالت معمول از هر دو باز می مانند . همین باعث رنجش آدم ها می شود . اگر ما بر هر دو واقف باشیم هرگز خود یا دیگران را گرفتار نخواهیم کرد . اینکه همه خود را در هر امری عموما محق می دانند به رازآلودگی حقیقت و کتمان واقعیت بر می گردد . شعر بستری است مطلوب و ایده آل برای این برون رفت از خود و دیدن و لمس واقعیت در درون و پیرامون هر دو مقوله فکر کردن و اندیشیدن را ضرورت دانستن . او که شاعر تر است با احساس واقعیتی تلخ حقیقتی را افشا می سازد برای بهتر اندیشیدن و بر عکس در دریافت یک حقیقت واقعیتی را نمودار می سازد برای بهتر زندگی کردن و احساس درست دیگران .

در توجه به آثار دیگران هم می توان به این باریک بینی توجه کرد برای همسویی با دیگران . تو زمانی به داد دیگران می رسی که صدای دیگران را به خوبی بشنوی و از آن متاثر شوی . درک و دریافت شعر دیگران هم با این تاثیرپذیری معقول و خلاقه همراه خواهد شد . یعنی یک بداهه آفریده می شود که در تکمیل اثر دیگری کوشیده است . ما انسان هستیم که در دایره ای به هم پیوسته در تکمیل هم می کوشیم . گاهی این تکامل بی بروبرگرد در شعر اتفاق می افتد که جزیی از زندگی است .

رسول یونان

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه من برای دو نفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم

* دو ماهنامه شوکران، شماره بیست و ششش

 

رضا آشفته

تنهايی رختی است زيبنده بر تن من

نگاهت را با خود دارم در خلوتم

ببين حالا هر دو يکی شده ايم

در ابعاد کوچک و خرد و حقير

 

رسول یونان به واقعیت تنهایی می پردازد که فارغ از هر نوع ادا و اطواری به دلایلی اتفاق افتاده است . اما رضا آشفته تنهایی را تزیینات درون آدمی می بیند که باید باشد و البته گاهی یک آدم دیگر باعث و بانی این خلوت گزینی و تنهایی خواهد شد . در نگاه یونان این تنهایی به دلایل و موانع بیرونی باید باشد اما در نگاه آشفته این تنهایی فرو می شکند چون خیال به داد این عاشق دلسوخته می رسد . او در این خلوت هر دو آدم را آن قدر کوچک می کند تا در درون هم جای بگیرند و این گونه از تنهایی تحمیل شده بر خود بگریزند . خیال یک راه حل برای گریز از این تنهایی است .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط رضا آشفته |

وزن و موسیقی همیشه با شعر همراه است . حتا در پیشروترین شعرهای عالم هم این موضوع کاملا رعایت می شود . مگر شعر می شود بی وزن باشد . اینها که مدعی شعر بی وزن هستند با آنکه وزن های عروضی و کلاسیک را کنار می گذارند یا فاتحه ی آن ها را می خوانند به نوعی در پی ابداع وزن های جدیدتر بر آمده اند . آنچه نیما ابداع می کند و وزن و آهنگ خود را دارد که فروغ سهراب و اخوان ثالث و دیگران آن را به شیوه ی خود می گسترند . شاملو هم از وزن نیمایی می برد و رسم آهنگین و موسیقی خاص خود را بر شعرش می دمد . دمی که دیگران تا امروز به گونه های گوناگون ادامه داده اند . تا نوبت به براهنی و دار و دسته اش می رسد که در پی شعر ناب و زبان شناسانه دل به موسیقی و ضرباهنگ دلنشین خو بگیرند چیزی که مولانا در غزلهایش شدیدا به آن دلبسته است اما بر پایه ی عروض معمول . اینها بر موسیقی و حضور کلام می افزایند و از عروض کلاسیک کاملا چشم می پوشند تا با گستره ای تازه چشم و گوش مخاطبان شعر را آشنا کنند . آنچه که در خیلی از جوانان سمت و سو می گیرد و تبدیل به جریان غالب شعر دهه ی ۷۰ خورشیدی می شود . البته بیراهه های خود را این جریان به دنبال دارد و به همین دلیل در دهه ی ۸۰ خورشیدی از تکاپو می افتد و شاعران به افراط گرایی مزمن دچار می شوند و مخاطبان دلسوخته خود را از دست می دهند . و کمی هم با پررویی می مانند بی آنکه دغدغه ی مخاطب داشته باشند . برای همین به تیراژ ۵۰۰ نسخه هم بسنده کرده اند .

تو ملودی خود را در دل واژگان یا یک وضعیت شعری می دمی و شعری را می گویی که با آهنگی متفاوت عرضه می شود . با این کار تو شعر خودت را گفته ای که راه جداگانه ای را از آن شعر اول طی می کند . با یافتن وزن و آهنگ درونی خود که بهترین راه آن دلی دلی کردن است می توانید حال و هوای تازه ای را ابداع کنید. ملودی و نغمه های درونی که ریشه در فرهنگ و ناخودآگاه جمعی و کهن الگوهای گروهی افراد دارد زمینه تغیر و تبدیل تازه را ایجاد می کند .

محمدرضاچايچي

حالا

رودخانه شدم جاری

جلوی پایم چاهی کندند

سیاه از لجن

در عمق زمین راهی یافتم

با آبهای زلال

       خودم را شستم

از چشمه ای زدم بیرون

زیر نور آفتاب

راهی شدم به سمت دریا

حالا با دریا یگانه ام

هر چه لجن پرت می کنند به سوی من

از تهِ دل می خندم.

 

رضا آشفته

يار دلنشين

دريا دريا يار دلنشين من

 از چشمه مي آيم

از چشمه ي بريده از آفتاب

رها از خود

مي آمدم سر راهم

سياه شدند

و لجن بر من پاشيدند

زير زمين راهم را

دوان دوان رفتم

شستم خود را

با آبهاي زير زميني

زدم بيرون

تا كه پروازي و

خيال او را راحت كردم 

              در يكي شدن با دريا

حالا فقط مي خندم !

 

رضا چایچی به آب رونده می پردازد و رضا آشفته از این قاعده تبعیت می کند تا اینجا نوع تاثیر و دامنه ی آن مشخص است . اما رضا آشفته ملودی و نغمه خود را بر تن این سروده می تند تا این یکی شدن با دریا و خندیدن بر سیاهی را به گونه ی متفاوتی به نمایش بگذارد . در این تغیر و تبدیل دو ضرباهنگ متفاوت و کاملا روشن سلطه گری می کنند . چایچی نزدیک به حال و هوای شعر منثور در باره ی این سلوک آب می نویسد و آشفته بار آهنگین وضعیت را زیاد می کند تا وزنی و آهنگی بر سطر سطر شعر حاکم شود و حالا خیلی موزون این ملودی خندیدن را به نمایش می گذارد . او طوری می نویسد که این خندیدن القا شود . اما چایچی فقط خنده را نشان می دهد و این امکان دارد که مخاطبی به آن نخندد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط رضا آشفته |

ديدگاه من و تو در تماميت بخشيدن بر اثر هنري و ادبي تاثيرگذار است . قرار نيست من و تو يكي باشيم . اگر اين طور بود كه همه چيز كسل كنند ه مي شد . من طوري راه مي روم كه تو نمي روي . من طوري غذا مي خورم كه تو نمي خوري . من طوري مي بينم كه تو نمي بيني . اما هر دو مي بينيم . ديدگاه همين است . هر يك بنابر تعريف و زاويه ديد خود اشيا و پديده ها را مي بينيم . همين باعث مي شود با گستره اي بزرگ و بي نهايت از انسان روبرو باشيم .

من و تو با همين ديدگاه ها دنيا را به امروز كشانده ايم ملغمه اي از همه چيز . آيا مي شود غير از اين بود ؟ اگر بود كه اين نبود . ما قرار است در كنار هم همان طور كه دلخواهمان است زندگي كنيم . شايد نزديكي فكر و عمل داشته باشيم اما باز با هم تفاوت داريم . دست كم در جزييات به سر و كول هم مي پريم . اين همه چالش و همهمه در دنيا براي تفاوت در ديدگاه آدم هاست . قرار نيست همه مثل هم باشند .

شعر هم حتا در بداهه ترين حالت ممكن خود با يك تفاوت چشمگير روبرو مي شود چون دو تا آدم يك جور فكر نمي كنند . ببين اين همه مسيحي و مسلمان كه بين خود هم تفكيك قائل مي شوند . هر كسي ساز خود را مي زند .

شعر بداهه هم اگر از صافي ذهن دومي رد شود با يك كنش ساده يا پيچيده روبرو مي شود . اين كنش ريشه در همين تفاوت ديدگاه دارد . من و تو آدم و حوا و بچه را در مسير زندگي و درك هستي يك جور نمي بينيم . هر چند با هم موافق يا مخالف باشيم . بنابراين هر يك از ما درباره ي آن ها به دلخواه اظهار نظر مي كنيم يا مهم تر شعر مي سرايييم. زيبايي اين كار هم همين جاست . دو نفر تا بي نهايت در اين باره با هم متفاوت خواهند شد .

مهرداد فلاح

شعری در سه قسمت

١

 

جلو زدن از این آقا

که اسم خودش را گذاشته آدم

قدم ِ غول می خواهد

از که بگیرم وام؟

 

٢

 

انگشتِ قشنگش را ورز با گوش ِ من می دهد مدام

این خانمی که نامش حواست

 

٣

 

آتش! آتش!

دست می کشم بر سرش

بچه جان! خفته که باشی بهتر!

 

رضا آشفته

1.

قدم غول مي خواهد

رد شدن از او كه به احتمال

نامش را مي گذارد آدمي

 

2.

حوايي كه تا امروز كشيده است

خود را در هوسبازي

گوش مرا ورز مي دهد مدام

 

3 .

دست بر سرش براي يك خواب راحت

بخواب كوچولوي نازنين

اين آتش است

 

مهرداد فلاح  به آدمي اشاره مي كند كه قدم غول آسايي دارد . براي رد شدن از او به دنبال چنين پايي است تا وام بگيرد . اما رضا آشفته بر او با احتمال مي نگرد چون ممكن است او غول باشد تا آدم . در اينجا كمي جادو و خيال بر اين شخصيت اضافه مي شود .

فلاح ورز انگشت ها ي قشنگ حوا را تصوير مي كند . آشفته بر اين ورز هوسبازي نام مي گذارد شايد از اين دنيا با همه هوس ها و وسوسه ها بيزار است .

فلاح فرياد بر مي آورد كه آتش ! آتش ! آتشي كه آدمي را از هر كاري بر حذر مي دارد . آشفته اول نوازشي دارد و سازشي و بعد اعلام اينكه اين آتش است . در اينجا آتش فقط يك آتش است بايد از آن دوري كرد . يك حركت منطقي براي راحتي جسم و جان .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط رضا آشفته |

 تردید همه جا دست و پا گیر است . نوشتن و سرودن کار خلاقه است و این کار با یقیین ۱۰۰ درصد همراه است . حتی یک درصد تردید مانع از خلاقیت ناب و بلامانع خواهد شد . اینکه هزاران آثار ناقص و نیمه ناقص در عرصه های ادبی و هنری تولید می شود ریشه در همین تردیدها دارد .

باید اعتماد به نفس داشت . شعر یک اثر ادبی است و زمانی بارقه ای درخشان را در برخواهد گرفت که ناب باشد . ناب بودن یعنی تازه و بی مانند شدن . تو باید بر خود و کار خلاقه ات باور داشته باشی تا در رویارویی با هر پدیده ای با استقلال و رهایی دست به آفرینش بزنی .

این کار یک شبه ممکن نمی شود . چگونه می توان فهمید که بر تمام تردیدها و موانع غلبه شده است . این فقط با شناخت درونی روشن می شود . چقدر خودت را می شناسی ؟

تا بر خویشتن آگاه نباشی نمی دانی چه می خواهی و باید چه کار کنی . در این مراحل از پس آثار ناب محرم می شوی و فقط به تقلید صرف و گاهی آثار بی اساس اقدام خواهی کرد . اما امیدواری و تلاش در این راه تو را به سر منزل مقصود نزدیکتر خواهند کرد .

غلبه بر تردید یعنی رسیدن به یقین و در این مرحله پیروزی ممکن می شود . دیگر لازم نیست از روی دست دیگران بنویسی . بلکه در رجوع به آنان با دیدگاهی مستقل اثری ناب و تازه را ارائه خواهی کرد .

منصور اوجي

تردیدها

 

تردیدها ، وقتی که می آیند

خانه خرابت می کنند ای مرد

این موریانه / بیدها

در خانه ی جانت.

 

 

تردیدها

وقتی که می آیند.

رضا آشفته

هجوم ترديدها

ترديدها يك به يك صف كشيده اند

و نتيجه اش را خانه خرابي مي نامند

ببين موريانه ها را و بيدها

مرا در خود محاصره كرده اند

بي آن كه تصميمي شايسته و بايد

 

در هجوم ترديدها

گرفتارم از زمين و آسمان !

 

منصور اوجی از شاعران مهم شعر کوتاه در کشورمان است . این شاعر شیرازی نیمایی است . او در تردیدها یک تصویر ارائه می کند . این تصویر کاملا بیرونی و درونی می شود . خانه خرابی در جان آدمی معادل با خرابی های ناشی از بیدها و موریانه هاست . رضا آشفته همین تصویر را به گونه ای دیگر ارائه می کند . او درون و برون را در هم می آمیزد و یک تصویر ناب از این لحظه می سازد . گویی همه ی جهان به همین ویرانی مشترک بستگی دارد . یک تردید هم انسان و هم طبیعت را به ویرانی می کشاند . آنچه باعث خروج می شود بستگی به باور و تلاش مخاطب دارد . هیچ راه حلی ارائه نمی شود مگر خود فرد آن را کشف کند .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط رضا آشفته |

در بداهه سرایی گاهی یک واژه ژرفای هستی ات را زیر سلطه ی خود می گیرد . تو بی انکه بخواهی یا بدانی با آن واژه عجین می شوی. همین یک واژی  کلیدی فضایی را القا می کند که در همه ی ابعاد یک شعر نفوذ می کند . گویی هزارتویی است و تو به دنبال این کلید واژه تا دورها می روی و باز در نقطه ی صفر می ایستی . تو را یک واژه درگیر می کند و ذهنت در این سلوک کاوشگر است و شاید یک نتیجه ی قطعی همراه بیاورد و یا تو را با یک خلا تنها بگذارد .

تو در خود گم می شوی و پیدا . ناخودآگاهت در گمشدگی ات باز می ماند تا ذهنت در پیدایی تو بکوشد . یک سروده ی ناب در این بازی عیارانه در اختیارت قرار می گیرد . تو هنوز سوار بر توسن خیال در مدار اختیارات خود نیستی . تو فقط می تازی و ضرباهنگی زیر پایت تا دورها تو را نوازش می کند . حالا می ایستی و در ذهنت یک شعر نقش می بندد که همه چیزش را به تو مدیون است . پس با یک واژه آغاز کنید و این واژه می تواند در حین خواندن شعر دیگری در ذهن تو متبادر شود . فقط کافی است با این واژه که سکوی پرتاب توست بتوانی در ناخودآگاهت سیر آفاق و انفس کنی و در دایره ی الهام کشفی بزرگ تو را حیران کند .  

علی نادری

 

 جادو

گاهی که نیمه شب‌ها

چشمانت چیزی از باران

چیزی از باد

چیزی از جادو

       نمی‌داند

 

 

نیمه شب‌ها

گاهی

از پله‌ها

    بالا می آیی 

و همه سیگارها را نفرین می‌کنی

و همه پک‌ها را سرفه می‌کنی

از سکوت عذر می‌خواهی

همه هراس‌ها و همسایه‌ها را به دست خواب می‌سپاری

به یاد می‌آوری

                  چشمانی را

 که چیزی از جادو کم نداشت

 

 </