تبليغاتX
نفرت از اطلسی ها

نفرت از اطلسی ها

اشعار بلند و کوتاه شاعر خیابان آزادی و نمايشنامه هاي( رضا آشفته )

سرانجام کتاب سرگذشت نمایش در ایران منتشر شد

سرگذشت نمایش در ایران

نشانه‌هایی از وجود هنر نمایش را در تصاویر و آیین‌های برجای مانده از روزگاران کهن می‌توان یافت.

سرگذشت نمایش در ایران کتابی است درباره‌ی نمایش در ایران از گذشته‌های دور تا روزگار ما.


نويسنده : رضا آشفته
موضوع : فرهنگ و تمدن ایرانی
گروه سنی : بزرگسال
نوبت چاپ : ۱
تاريخ چاپ : ۱۳۹۱
تعداد صفحات : ۱۲۸ صفحه
قطع : وزیری
نوع جلد : شومیز
شماره شابك :

۳-۷۱۴-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸

قيمت : ۴۸۰۰ تومان

این کتاب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی فرهنگ و تمدن ایرانی است که به سرگذشت فرهنگ، علم و هنر در ایران می‌پردازد. اثر حاضر گرچه برای نوجوانان تالیف شده، اما برای همه‌ی علاقه‌مندان این مرزوبوم خواندنی و مفید است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:19  توسط رضا آشفته  | 

کیش ، مات را بخوانید

کیش ، مات
نویسنده : ساناز سیداصفهانی
انتشارات افراز، ساناز سیداصفهانی، نشر افراز، کیش،مات
دوستان ارجمند اگر اهل مطالعه و داستان خوانی هستید حتمن سری به انتشارات افراز برای تهیه دومین مجموعه داستان سید اصفهانی بزنید. من هم قرار است که این کتاب را بخوانم و درباره اش بنویسم چون این خانم ثابت کرده که حرف ها برای گفتن دارد و بیهوده دست به قلم نشده است.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:8  توسط رضا آشفته  | 

بداهه- نازنین

بداهه (1)

دلم در تب و تاب است

نازنین

خرما بر نخیل و ما...

بداهه (2)

شب در راه است

به یقین

چراغی باید

بداهه (4)

پریشان ام

در این عصر بادگریز

به تماشای خود نشسته ام

بداهه (5)

حرفی نیست

زبان در کام

تو را دارم با هزار سخن

بداهه (6)

دلبرک شیرین سخن

دلم را میازار

کندن از تو محال است!

بداهه (7)

هفت پیکرت آباد و آزاد

در این گمشدگی زمان

بیاسا در سکوت

بداهه (8)

نور دو دیده

آفتاب بی مثال

غروب که از راه رسید، من...

بداهه (9)

ترانه ها در سینه حبس کرده ام

به بازگشت عشق می اندیشم

زمانی که سر مست دیدارم

بداهه (10)

دست هایم خالی

کدام گل یا پوچ؟

بازی بی قاعده

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:52  توسط رضا آشفته  | 

کوته سروده های بابل

اواخر اسفند ماه 90 رفتم برای نقد و بررسی نمایش به سلامتی جاده نوشته هارولد پینتر و کار مهدی سقا از هندمندان خلاق و نوجوی بابلی. موقع برگشت برف و بوران مانع از آمدن راحت من به تهران می شد. سوار تاکسی سواری بودم و برای آن که حس ام را گفته باشم، این کوته سروده ها آمد سراغم. به ظاهر سه سطری و 17 هجایی و بی شباهت به هایکو نیست اما محتوای اش عاشقانه هست و در تضاد با مضمون خاص هایکو.


1.

بغضم شکسته است

ترانه می خوانم

فقط نام تو


2.

واژه در کامم گم است

چقدر تنهایم

وقتی تو نیستی


3.

خدای رقصان

 زیر موج باد و باران

 سکوت چرا؟


4.

شب دیوانه

چشم هایم را بسته ام

دنیایم تویی


5.

به عشق زنده ام

ببویم گل رویت

هوای تازه


6.

شهد شراب

 زیر دندانم

فراموش نمی شوی تو


7.

برف می بارد

در این جاده

به سلامتی دوستانم


8.

باران می بارد

 و من مست نشسته ام

باران می بارد


9.

لبالب از شعرم

تو سکوت کرده ای

بگذار بگویم 



10.

پریده رنگ مستی

برخیز ماه را ببین

لبخند زنان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:39  توسط رضا آشفته  | 

در تب و تاب تن من

در تب و تاب تن من، چه می­سوزم!

واویلایی است در این روزهای اندوه و ماتم

دلاورانه کیش و ماتم را بریده­ام به هوای دیدارت

 

لیلای من عبوس نباش در این دقیقه­های آغازین سال نو

تبرک هست فال گرفتن به نام تو که عاشق ترینی به یقین

هر چه آمد به خوش­نامی توست در این دایره­ی مستی

 

شهلا نگاه توست که مرا مغموم خود می­سازد به این غروب سوگند

هر چه از تو بر من رواست چه نیک می­نویسم بر کاغذ کاهی

هر دم به نام تو نفس خواهم کشید که به­تر از تو را ندارم در دلم آشنا

 

قیل و قالی است بی­فایده، از این رندان چه انتظاری است

هر لحظه به فروغ آسمان شب چهارده دلگرمم به آمدنت

بگذار شادابی­ام را فریاد کنم بر سر نامردمان بداندیش

 

لطفت زیاد مهربان مهربانان تو را دارم چه غم

ترک نتوانم کنم که هر چه می آید به نام توست

بزرگ و والا و باشکوه هست من از توست اکنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:27  توسط رضا آشفته  | 

من

من را نگو و نبین که از خودم بیزارم.................................................................................................................................... به شدت!

چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرایش را بگذار برای خودم! پسر خوبی باش و دختری دلربا در این گفتن حقیقت، رضایت شما برایم بسیار مهم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تکنیک داستان گویی ات را تغییر بده تا دستت رو نباشد. این مثل قمارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر می ماند جان مادر نازی اگر دروغ گفته باشم. این حکایت هم چنان باقی است اگر در طلب جانی بی منت رو که گرفتار آفتاب شوی نصیب تو همانا سراب خواهد بود و دیگر هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این ها را به خاطر بسپار عالی جناب در زمان دست تنگی دستگیرت خواهد بود. من را ببینی از تمام گرفتارهای عالم نجات می یابی. من خود را بالاتر از بقیه می دانم. این یعنی وقیحانه ترین رفتار ممکن اما من حاضر وقیح باشم اما هم چنان برتر از بقیه بمانم. یعنی نظر دیگران برایم پشیزی اهمیت ندارد. این رمز موفقیت در دنیاست. اگر می خواهی در دنیا به همه چیز برسی و از بقیه راحت تر زندگی کنی. به تعبیری می خواهی از سوراخ ریز دنیا عبور کنی تا می توانی به من بها بده. من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و من و............................... من!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:56  توسط رضا آشفته  | 

تهران غمگین است

تهران چه غمگین و تنهاست در میان این همه آدم که نمی توان یک روز و دو روز شمارشان را اندازه گرفت. همه انگار چیزی گم کرده اند یا سر دنبال شان می کنند. همه در حال بدو بدو هستند به مقصدی نامعلوم یا گنگ و کاملن مجهول. شاید هم می دانند که باید سر از کجا در بیاورند اما ترجیح می دهند خودشان را به نفهمی بزنند! مگر اشکالی دارد؟ این هاست که تهران را از همیشه خود تنهاتر و مغموم­تر می­سازد. ای کاش شما هم دقیقه­ای جای این کلان شهر می­بودید تا می­فهمیدید چقدر سخت بر او روزها و شب­ها می­گذرد. این که پایتخت ایران است دیگر برای­اش افتخار نیست. الان حاضر است جای یالغوز آباد ممسنی در آن ینگه ی دنیا باشد، آرام و ناشناس، اما این همه شلوغ و بر هم ریخته و یقینن کثیف و بی مبالات نباشد. هزاران هزار آدم از جاهای دور و نزدیک به آن هجوم آورده­اند که چه؟ مگر برای این­ها تهران کارت پستال فرستاده؟ نه واقعن از این خبرها نیست. هر ننه قمری که از ننه­اش قهر می کند اولین و آخرین جایی که به فکرش خطور می کند که به آن پناه ببرد همین تهران ذلیل مرده است. واقعن هم ذلیل است و هم مرده. دیگر هیچ آبرو و افتخاری برایش نمانده با این همه کودک آزاری، شوهر کشی، بردار کشی، جوان مرگی و زورگیری. با این همه علافی و سرگردانی و درندشتی دیگر چه جای فخر و مباهات هست. تهران غریب و آواره است در دل خود. دیگر هیچ کس برای آغامحمدخان آفرین نمی­گوید که طهران را تهران کرده است. نه همه از این شهر و بودن در آن بیزارند حالا می­ خواهی تهران خودپسندانه از خود راضی باشد. این­ها را خود تهران برایم کلمه به کلمه دیکته می­ کند و من نویسنده دارم می­نویسم. وظیفه­ ام این هست که بگویم از دود و سرطان در این شهر گریزی نیست. مصرف مواد مخدر و جوان مرگی یک تهدید بزرگ هست. ایدز را به خاطر بسپ‍ارید! حالا بگویید چرا تهران غمگین و تنهاست؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 16:43  توسط رضا آشفته  | 

بهاریه

بهار از راه می­رسد

 شادمان شوید از این نو رسیده­ی دیگر

کلاه بر سرتان بگذارید و بشتابید به بیرون

 

قدم رنجه فرمایید روزگاری است خوش

 ببینید پرندگان را به ساز و آواز

فردا را بی­خیال، این دم را خوش هست

 

دست تکان دهید به چشم برهم زدنی

 فریب نخورده­اید

 با شماست او که زیباست به لطف طبیعت

 

روزگارتان را دلداده بپندارید

همه را به یک چشم ببینید

شادمانه برایشان کلاه بردارید

 

بهار را از یاد نبرید

این بیکرانه را به خاطر بسپارید

بیش­ از این سهم شما نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 16:29  توسط رضا آشفته  | 

تکنواز

تکنواز ایل یادت نرود از عشق
حرف ما این نیست که بطالت پیشه کنیم
بنواز تا دلمان خوش باشد از این دو روزه ها

شک بی دریغت را یاد خواهم کرد
به زلف تو در نسیم و زیر اقاقیا
نکته سنجی تو به لغزش دلت سخن نگو

اعترافات مرا گوش بده تا بُن عشق
هر چه دارم از اوست که دلداده شوم
مگذار من غریب از خویشتن به دیدارش نروم

حکایت جان است و خلوت مهر و دلبری
طلاست او که خواهان من است در این سیر فنا و بقا
چکیده ما همه از اوست مبتلای عشق به یقین

دل نازک می شوی و می نوازی به شور و حالی مبهوت
مات و کیش نکرده ام در این بازی کاملن آشکار
 
تو بنواز مردمان را به مرحمت عشق  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 16:37  توسط رضا آشفته  | 

سکته

ترانه نخون! این خواهش زیادی نیست. مگه تو گوش شنوا نداری؟ ببخشید که دارم می گم مگه تو کری! مرد حسابی این که تو می خونی اسمش عربده کشیدنه  تا ترانه خوندن. تو به چه چیزی خودتوا ترانه خوان و خواننده و آواز خوان جا می زنی. حالا هر اسم و کوفت و زهر ماری. تو فالش می خونی! اصلن می دونی همین فالش یعنی چه؟ ببین برو کمی درباره هنرت، البته اگه تو هنرمند باشی، اطلاعات کسب کن. پس این خواهش رو در همین جا بپذیر و این همه عربده نکش. حال و روز خوشی ندارم. وگرنه منم بی ادبانه از تو می خوام که مزاحم آسایش من نشی. این که من در این اتاقک فکسنی با تو هم اتاق شدم به خاطر کم پولی منه و شاید تو هم چنین مشکلی داشتی که اومدی پیش من! ببین من از صبح تا شب تو اون شبکه رادیویی به اندازه کافی از این جور مزخرفات می شنوم، پس تو این اتاق به دنبال آرامش ام. عزیز دلم، ببین من دیگه داره صبرم سر می آد و عواقب آن هم با خودته. اسمت را فراموش کرده ام از بس از تو متنفرم وگرنه چه دلیلی داره که دو تا آدم که ماههاست با هم زندگی می کنند اسم همدیگرو از یاد ببرند؟ نمی دونم چه غلطی کردم که به تو پیش نهاد دادم که بری کلاس آواز. اما به تره در همون کلاس یا زمان هایی که من تو اتاق نیستم تمرین کنی. وای...! برو بیرون... تو هدفون زدی به گوشت، مردک حرفای منو متوجه نشدی... تو داری نوار گوش می دی و واسه خودت دلی دلی می خونی.. نمی گی من دارم این جا سکته می کنم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 16:37  توسط رضا آشفته  | 

شاعرانه بطالت ميكنم

شاعرانه بطالت ميكنم در اين دو روزه ي عمر

تو بخواه اين را گمراهي بنام و من خوش گذراني

همه گرد هيچ و پوچ مي گرديم ، عزت آن است بدانيم


شرافت ام اگر نگاه توست من پذيرايم

تقلايي نكن در اين دور باطل هر دو بازنده ايم

بگذار دست كم دلم خوش باشد كه به تو باخته ام


ترانه خوانم در اين روزهاي افسردگي، از دل تنگم چه انتظار؟

دلاورانه هياهو مي كنم كه اي واي بگذاريد بمانم

چه ماندني و چه رفتني در اين كامروايي بيهوده و هيچ


دلبرك شيرين سخن مهراس از اين گستاخي من باطل

ناتوانم از اين هياهوهاي بيمار و سرگرداني براي يافتن هيچ

طلبكار نيستم و از بدهكاري بيزارم در اين گذران ناجوانمردانه


حماقت است يا بلاهت بماند براي خودم

 دردم را واگويه نمي كنم تا بداني چقدر سر خورده ام

دلم درد مي گيرد در ندانم كاري هاي بسيار، درد بسيار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:56  توسط رضا آشفته  | 

نقد شرق، شرق است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:18  توسط رضا آشفته  | 

درد تو را به خاطر سپرده ام

درد تو را به خاطر سپرده­ام

هيهات نكن

 لبريزم از اين كنجكاوي باطل

 

بگذار دور برگردان را به شتاب بيايم

 تو را خواهيم ديد

 همه­ي اميدم هستي، مي­دانم

 

شهر شهر فرنگ است

 از همه رنگ است

 تو تنهاترين رنگ من هستي

 

غصه­ها و قصه­ها در هم ريخته

 تو را كنجي ديده­ام كاملن ابري

 بپاخيز كه تو را باراني مي­خواهم

 

دلدارم چه شيرين لبخند مي­زني

 در اين تابلوي فيروزه­فام

دلم بسيار هوايت را كرده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 18:29  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به جشنواره فجر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:52  توسط رضا آشفته  | 

شتاب نکن


شتاب نکن در این صبح ِ بد فرجام

به نیکی یادت کرده ­ام فرزانه­ ی ­دلم

خوش خیالی است این دیدار پُر غرور

 

بازی با واژگان طناز چه لطفی دارد؟

خلعت­بر تو می­ شوم با شعری از جنس بلور

گریبان­ گیرم به هنگام چشم در چشم دوختن

 

سال­ها بود که نداشتم حس و حال بودن

تو را با من کاری است کارستان و دلربا

بگذار در پرتو تن تو بیاسایم دقایقی زیبا

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 17:33  توسط رضا آشفته  | 

دزد

استوار محمدی رنگ و رویش پریده است! زن اش دارد جیغ می کشد! همسایه ها ریخته اند به کوچه! نیمه شب است و بسیار سرد و یخبندان. دزد... آی دزد... کمک... دزد!...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:22  توسط رضا آشفته  | 

شاهین

اسمش شاهین بود و شورلت سوار می شد. دک و پُزی داشت نگو و نبین. انگار که از دماغ فیل افتاده باشد. اما یک روز مرگ امان اش نداد، با همان شورلت افتاده بود تو دره. جاده چالوس! حالا من و دوست دخترم به عکس غمگین اش در حجله می خندیم!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:21  توسط رضا آشفته  | 

دشنه

دستانم خالی است. دشنه بر زمین است و چند قطره خون! من از آن دورها با خود قتلی را به دنبال می کشانم. پیش روی ام یک زن است با لبی خندان! و التماسی از جنس ماندن و بودن و دیگر هیچ!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:21  توسط رضا آشفته  | 

داغ

داغ تو را دارم بر دلم

مگو مسوز

که سخت می سوزم

دیر بجنبی خاکسترم

آه بکشی بر بادم

حالا که هیچم! تو عاشقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:7  توسط رضا آشفته  | 

5 شعر دیگر!

نیست در برم

رضا آشفته

 

تنها و مست بریده­ام از همه

این­جا مسلخ عشق است گویا

آماده­ام سرم بریده شود اسماعیل

 

من از جلوه­ی دنیا دل کنده­ام

دلخوشی­ام اوست که نیست در برم

بیا از خود دور شویم در این مسلخ­گاه عشق

 

تن­ها و پا برهنه دور می­شوم به سوی نور

شب و روزم التهاب دلم را خنکایی می­بخشد آرام­بخش

هست من در این نیستی آشکار است به لبخندی شکفته بر نسیم

 

دستانم را بگیر تا بگویم مرادم تویی

دلتنگی­هایم کجاست؟ من که از خود دل کنده­ام!

آه! جلوه­ی وصال را خواهم دید در این کورسوی جان...

 

عطشناک است تشنگی در پس ِ یک واقعه­ی تلخ

عطر گل رویش را احساس می­کنم در این تنگنای هستی

دلم هوای دیدنش دارد، چرا نیست در برم او که مراد دلم هست؟

 

خاک سرخ

 

خاک سرخ و تلخ

این­جا سری بریده شده است

به دست نامردی از نامردمان زمین

 

زمین نپوشان این روسیاهی انسان را

حق با توست که ما ناحقی می­کنیم و بی­داد

راستی نگفتی این­جا چه نام دارد که زیباست و دلربا؟!

 

دلرباست و مدهوشم می­کند

سرگردانم و در این خواب جستار دلم شده

پرده از اسرار بر خواهم داشت که نیستی را توشه راهم کرده­ام

 

راهم از اوست که یک دم گمراه نمی­شوم

این پیوند شدنی است به لحظه­ای شکوفا و خوش­آوا

تو هم نگویی، دلم می­یابد که یابنده­ی زیبایی­هاست

 

زیبایی را نمی­پوشانم از دیگری

همه باید ببیند این صحنه­ی جان­بخشیدن را

مگر عشق را به اسارت نبرده­اند نااهلان زمین

 

زمین لبریز نشوی از این خاک سرخ

چه تلخ می­بویمت از داغ جان­بخشیدن یک انسان

مرا با تو کاری نیست، شاید آسمان در شفق رمز بگشاید بر من!

 

من از دیار عاشقانم و تنها و دل­گرفته

آمده­ام تا بدانم این­جا مسلخ عشق است به خوش­نامی

بگو بر من آسمان آن صورت زیبا را می­نمایی بر ما؟!  

 

شعله­ور نشو

 

ترسی نیست و دل­هره­ای جان فریب

رو راست و بلندنظر قبله­گاهم عشق است

یک دل و این راه دراز و بریدن از همه­چیز

 

آه و فسانه بافتن ندارد یکدلی

با خود بنما حقیقت را

چه خواهانی از این دلتنگی­ها؟

 

شعله­ور نشو به وقت بریدن­ها

بیاسا در خلوتی به نگاهی لبریز از او

شاید این گاه بی­مثال تکرار نشود هیچ­گاه

 

آهسته رو به دلبری بریده سر

اوست که تمنای عاشقی را می­خواند

گوش بسپار تا که دریابی نیستی تو

 

به هر روزن نامی شنیده می­شود

نوری می­بارد و رعدی می­غرد

تو زیر باران پاک و دلبرانه ترانه می­شوی

 

آه! از من نیست این سرود

سرو چمان خمیده نشود هرگز

بگذار زمین تنها بماند در اندوه خویش

 

تو بگذر و چشم ببند بر این دو روزه­ی هیچ

هنگامه­ی جان است در خلوت کشف ِ رازها  

سرت بر باد نرفته که جان­بخشی به رویایی...

 

فردای دلدادگی

 

سنگ تمام می­گذاری در راه او

به آهی و ندایی خوش­آهنگ

دارم از تو می­آیم به بلندای آسمان!

 

شعری و واژگانی سر سپرده

جز نام او نیست بر زبانم چه شیرین

خلوتم خوش­بو و گوارا جان و دلم در چشیدن

 

دلبرم مرا ببخش که در ترک تو محال نیست

به نگاهی از سر ِ اندوه تو را در می­یابم لب رود

دستانت را بریده­اند به وعده­گاه عشق جان می­سوزانی

 

فریاد برادرم گفت، برادرم سوخت، برادرم...

مرا ببین مشک به دهان گرفته­ام کیست تشنه لب؟

آمده­ام جان به قربانت کنم، اگر مرا بخوانی دریغ نمی­کنم

 

زنی است سیاه جامه و سرخ رو در این ظهر تفیده

او هم برادرش را می­خواند که شمایلی ندارد بر زمین

سرش بریده­اند مگر ابراهیم نبود هنگامه­ی مسلخ جان

 

ای کاش ما سر می­دادیم که شاید سربلند می­بودیم بر زمین

وای! چه گمراهی دامن­گیری که لکه­ی ننگ­اش به درازای زمین می­ماند

آن زن سربلند است در تاریکی شب که بلندای نام برادرش را بر دوش می­کشد!

 

ما با این دوش­های سبک و خالی چه داریم برای گفتن

بر سر زدن چه سود که زمین داغ­دار است تا ابد

نامش را زمزمه­ی دل کنیم، ایمان بیاوریم به فردای دلدادگی

 

تنهایی عشق

 

نگو از این تشنگی که ترازویی نیست به سنجه­ی رنج­اش

درد است و درد! این هنگامه که بریده شود سر برادرت به نااهلی

کوچه­های غربت زمین هر چه اندوه­ناک شوید باز هم کم است به بلندای نامش

 

سوگواریم و پرسه گردانیم در این خستگی تن و تنها گریه می­سوزانیم

گرفتار بلای قابیل­ایم که هابیل می­کشد بی­دادگرانه از ناخوشی حال خویش

بنشین کنعان، بنشین ای یاوه­گو، نوح می­گوید، رجز نخوان که پست­تری از سگ یاران کهف

 

ستمگری و سر می­بری که سر بلند شوی دو روزه­ی دنیا را

زهرآگین می­شود بر تو که مراد دلت به تاریکی می­جویی  

چه رسواست زمین که ندارد پاسخی بر این تنهایی عشق

 

کوچ است به ناشناخته­ای از عالم

هست خود را در نام خوش­آهنگ­اش می­جویم

اگر نیابم راه را به اشتباه رفته­ام ای ستارگان راستی

 

گلوی کودک خرد به پیکانی فواره شود سرخ

کفن بر تن از این سیاهی پوشیده بر دو عالم

سوگوارم و سوگ او را دارم بر دل که تنهاست عشق

 

بگذار با او باشم، بگذار بریده شود سرم، اوست مراد دلم

وه! چه تنهایم بر زمین که یار و دلدارم تنها بود هنگامه­ی ایستادگی

چه جان­آفرین و سنگین و استوار یک تنه می­ایستد در شکستن زورگویان

 

دستانم را ببین که سرخ است به گاه خون تو

رگ­هایم می­جوشد از این دلدادگی سراپا نام تو

بگذار سرم بریده شود که در این زمانه هست تو شوم...  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:40  توسط رضا آشفته  | 

نشانه ی آفتاب

زمستان است و نیم سوزی باد در پس گوشم

آهی نیست! و من خفته در تنهایی رفته از یادها

به دنبال مامنی هستم که از خود مطلع شوم

 

نامم را نمی دانم و چله نشین خسته و وامانده ام

به روزگار دلخوشم بلکه شاید دردهایم را التیامی باشد

اسیر تن ام و اهل حال و شورم در این خلوت بریده از خود

 

معنای بودن ام بود دختری دلبرانه سر به رسوایی من غریب

 هیهات ندارم در کمین این تکاپوی بر سر هیچ و پوچ زمانه

می دانم غفلت ام تمامی خواهد داشت به وعده گاه عشق

 

ناگزیرم از تنهایی و سر در گریبان فرو کردن به معنای هیچ شدن

 بگذار مرا باد ترانه کند زمزمه ی همه غافلان عالم به امید نیکبختی

من از خود گذشته ام در این سراچه ی دلبستگی دل کنده ام از کون و مکان

 

شایسته نیست که مرا به جرم عاشقی غافل بپنداری از این دون دنیای هیچ

می دانم سربلندم بعد از این که بیابم در خلوتم عشق را به نشانه ی آفتاب

هنگامه ی جان است و دلبری به تمنای چشم های عاشقی بیدار دلم هم اکنون

 

شیرازه ی جانم هم بستانی نتوانی مرا از این عشق جان افزا دور نمایی

حرمت شکنم از این تن گنداب و گذرنده از تمناهای دنیوی و تجملات ظاهرانه

ببین مرا در این غربت آشنایی را از او می جویم که بلندنظرانه می پوید مرا  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:37  توسط رضا آشفته  | 

این دفتر

سوت و کور است این اتاق دردندشت. چرا باید من در تنهایی و انزوای خود غرق در ماتم شوم؟

دوباره می آید و الکی می خندد او که خاطرخواهش هستم. ببین این لبخند را نه از سر دلتنگی که از روی عشق و شوق می زنم.

غبار گرفته است این روزها. نیست او که می خواهمش.

شیرین تر از همیشه لبخند زد و گذشت اما هنوز در خاطرم هست مهربانی اش.

چرا من نباید دست دلداده ام را بگیرم و خیابان ها را زیر پایم گز کنم؟

وای من چه زیبا بود نگاه اش!... شاید حس مرا گرفته باشد که دیوانه وار می خواهم اش. یعنی می شود که از نزدیک صدایم را بشنود که می گویم:" دوستت دارم."

این همه خواب و خیال بس است. دیوانه می شوم، این مالیخولیای عشق سخت گریبان گیرم کرده است.

چه شیرین مرا نگاه کرد و چه تلخ گذشت. دقیقه ای نایستاد تا نامه ام را به او برسانم. چه شتابی؟!

می میرم. همین ثانیه ها می میرم. شاید او مرا دوست ندارد وگرنه قدری تامل می کرد این گامهای ملتهب از تورق در روزهای ایستاده پای درخت اقاقیا به هوای ایستادنی و به مهر سخن گفتنی و...

می ایستد. نگاهم می کند. مقابل او هستم با دست و دل لرزان. چه بگویم؟! چه بخواهم؟! من، ببخشایید می خواهم با شما ازدواج کنم...

برو گمشو پسره ی لندهور مگر این جا سر گردنه است که می خواهی به زور...

وای بر من چه سیاه بسته شد این دفتر... پس کو آن سه ماهه تب و تاب خواستن؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 16:41  توسط رضا آشفته  | 

سکوت دریا

دریا سکوت کرده است درست مثل دختری که اندوه دارد و زانوی غم در بغل گرفته باشد. موهای افشانش صورت نازنین اش را پوشانده است. این حدس و گمانه ی من است شاید هم زشت باشد و به کردار پلید گرفتار باشد چون من بیچاره و بخت برگشته که در خیانت به زیباروی جان خود احساس ندامت می کنم. حالا که او را نمی بینم بخت خود را با فرود در آب تمام خواهم کرد. نمی دانم چگونه دل به دریا بزنم شاید فرصتی برای جبران باشد که نیست. دریا دریا با تو هستم مرا می خواهی. نگرانم که او هم خواهان من رو سیاه نباشد که نیست. مقابل این دختر اندوه گین زانو می زنم. موهای اش را به کنار می زنم چه زمان تند گذشته است. در این جمجمه ی خالی از هیچ، مورچه های پا کلفت در حال گذرند. در حدقه خالی انگشت فرو می کنم و به نیش می گیرم زبان خود را فارغ از کلمه ای و ترسی و هیاهویی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:58  توسط رضا آشفته  | 

هیچ

می خواهم داستان بنویسم اما کلمه کم می آورم. یک صفحه سفید و خودکار بیک انتظار می کشند. من دارم به ذهنم فشار می آروم. تلاطم عجیبی است با خود کلنجار رفتن بر سر هیچ!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:47  توسط رضا آشفته  | 

بهانه

سیب و دست­های تو

 هر دو بهانه­ اند

ای رود

 دلبرک شیرین و سرخ را خواهانم

(از: رضا آشفته)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:47  توسط رضا آشفته  | 

آمد

آه اومد! در خونه مو زد. حالا چه کار کنم؟ ای وای من که آمادگی دیدن شو ندارم. شوخی شوخی اومد. این جا برهم ریخته است. چه خاکی به سرم بریزم. فکر نمی کردم اون منو بپذیره. وای حالا باید خودمو پریشون نشون بدم. آخه من در حال خودکشی هستم. اون قراره بیاد این جا که ناجی من باشه. یه خانم ریز نقش که حس می کنم مثل فرفره حرف می زنه. من فقط با اون چت کردم. اون هم گفت که می آد از نزدیک با من آشنا بشه. اون از من نشانی رو گرفت. نیم ساعت نشده اومد این جا. من فقط فکر خودکشی رو دارم اما به اون گفتم که در شرف انجامش ام. شاید الان که درو باز نمی کنم اون دختر فکر می کنه من خودکشی هم کردم. پس الانه که به پلیس هم زنگ بزنه و این بشه مایه ی دردسر...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:46  توسط رضا آشفته  | 

تو عاشق ترینی

لیلا زندگی به کام توست که عاشق ترینی

مرا نپندار که آرزوهایم را به پایان رسانده ام

هنوز در ابتدای راهم که بی تو گمراه و هیچم


لیلا فریب روزگار را نخواهم خورد تا هستی تو

 به کردار تو از خود غفلت نخواهم کرد هرگز

اگر تو باشی من در بودنت خوش اقبالم به غایت


ترک تو برایم محال است در این جادوی دنیا

چشم انتظاری ها کشیده ام به امید دیدارت

بگذار هنوز هم با تو بودن را رویای خویش سازم




+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 19:19  توسط رضا آشفته  | 

هیولای سرخ

هیولا آمد تو خواب من یا من تو بیداری رفتم سراغ هیولا دقیقن نمی دانم... فقط یادم هست که زبان­ام بند آمد از دیدن هیبت نکره و زشت او. شاید شما هم جای من بودید از دیدن آن بدن پر از پشم سرخ رم می کردید. من که از شدت هول زدگی نه می توانستم بدوم و نه می توانستم از او چشم بردارم. یکدفعه صدای ناز و دلبری به من گفت:

چته؟! از من می ترسی؟

نه! نه! نه!

می خوای برات آب میوه بیارم... با نارگیل موافقی؟

نه! نه! نه!

ای وای گرسنه­ته!

نه! نه! نه!

پس بیا تو بغلم تا خوابت کنم!

نه! نه! نه!

مگه تو رو با نه! نه! نه! کاشتن و به دنیا آوردن؟

نه! نه! نه!

برای همین تا مدت ها بود که در پاسخ به تمام پرسش­هایی که آدم­ها ازم می­پرسیدند من فقط می­گفتم:

نه! نه! نه!

بی آن­که بخواهم یا بتوانم توضیح بدهم که در خواب یا بیداری یک هیولای زشت با صدای زیبا دیده ام. او مرا از خود رانده است با گذاشتن من روی دو پای­اش و خواندن یک لالایی مادرانه:

لالا لالا گل پونه... عزیزجونم نگیر بونه!

نه! نه! نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:12  توسط رضا آشفته  | 

نقد خرده خانوم!

سلام آقای مهدی!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:4  توسط رضا آشفته  | 

روز خبرنگار مبارک باد

کد خبر: 22594       زمان مخابره: 16/5/1390 -- 13:35

پرونده‌ای از دغدغه‌های خبرنگاران به بهانه روز خبرنگار/9

یک خبرنگار با سابقه تعطیلی روزنامه ها و بیکاری نا به هنگام خبرنگاران را بزرگترین مشکل معیشتی این قشر دانست.


رضا آشفته، خبرنگار با سابقه تئاتر کشور در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری سینمای ایران نبود امنیت شغلی را مهم ترین مشکل خبرنگاران دانست و گفت: روزنامه نگاری و خبرنگاری از امنیت شغلی برخوردار نیست. این گفته، نتیجه هفده سال کار حرفه ای در تهران است. باید به این سابقه سه چهار سال کار آماتوری و تجربی در مشهد را هم علاوه کرد. منظورم هم روشن و مبرهن است. تو داری کار می کنی و ناگهان بیکار می شوی. چرا که روزنامه به خاطر درج یک خبر یا مطلب باید توقیف شود.

وی افزود: کاری هم ندارند که در روزنامه یا هر نشریه ای که در آن مشغول به کار هستی، چندین نفر مثل خودت ارتزاق می کنند. بارها شده است که خانه نشین و از سر اجبار حق التحریر نویس شده ام. درست مثل همین روزها که از آغاز سال خانه نشین شده ام. بعد از هفده سال سابقه کاری، روزنامه بی دلیل ( درست شب عید من و بیست چند نفر دیگر) را خانه نشین کرد. دلیلش هم تعدیل نیرو بود.

آشفته تصریح کرد: پارسال هم خانه نشین شدم بعد از تعطیلی روزنامه بهار. هشتاد و هشت هم به خاطر تعطیلی اعتماد ملی خانه نشین شدم. سال 83 هم از همشهری تهران بیکار شدم. آن جا قصه دردناک خودش را داشت. سال ها 79 و 80 هم همین قصه به گونه ای دیگر و مسلسل وار برایم به وقوع پیوسته است. از این هفده سال تاکنون شش سالش را بیمه شده ام و 11 سالش پریده است. زن دارم و دو بچه قد و نیم قد با کلی آرزو و عشق برای شان. با این وجود دستم نه به زمین و بندگانش بلکه به آسمان است، الحمدالله قوت روزانه از مائده آسمانی فراهم است و اجاره خانه هم می رسد. اگر همین یاکریم هم نبود معلوم نبود چقدر سخت می ¬شد زندگی.

این خبرنگار با بیان این که مطبوعات و رسانه ها رکن چهارم دموکراسی است افزود: ما نیز بسیار خواهان استقلال این رکن هستیم و همه جا دم از آن می زنیم اما عجیب است که چرا حال و روز عمله و گردانندگان این رکن دموکراسی چندان خوشایند نیست.

رضا آشفته تأکید کرد: خبرنگار و روزنامه نویس نباید قلم به مزد باشد. کجاست آن صدای رسا و منتقدانه که صفای باطن را به جامعه تزریق می کند. حکایت غریبی است احوالات روزنامه نویسان روزگار ما. امید بر آن که این صدای اندوهبار شنونده ای داشته باشد که امروز ما از مدعیان دموکراسی در جهانیم.

آشفته در پایان گفت: پس آزادانه و با فراغ بال به همکاران و دوستانم این روز فرخنده را تبریک می گویم. امیدوارم روزی برسد که ما نیز با اعتبار و افتخار در جامعه شاهد رشد و توسعه همه جانبه به مدد نوشتن های درست و درمان خبرنگاران و روزنامه نگاران باشیم. فرقی نمی کند در همه ابعاد وجودی نیاز به نوشتن است. خیلی بیشتر و بهتر از حالا تا مفهوم نوشتن نیز شکوفایی زندگی را بر ما بچشاند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 14:0  توسط رضا آشفته  |